بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـٰنِ الرَّ‌حِيمِ

به نام خداوندی که رحمت عامّش شامل همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

حم ﴿١﴾ وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ ﴿٢﴾ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْ‌آنًا عَرَ‌بِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ﴿٣﴾

حا،میم (1) سوگند به این کتاب روشنگر (2) همانا ما آن را قرآنی عربی کردیم، شاید که تعقل کنید (3)

سوگند به این کتابی که حقایقش آشکار، و مفاهیمش روشن، و دلایل صدقش نمایان، و راه های هدایتش واضح است؛ ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم تا شما آن را درک کنید. عربی بودن قرآن یا به معنی نزول آن به زبان عربی است که از گسترده ترین زبان های جهان برای بیان حقایق می باشد، و به خوبی می تواند ریزه کاری های مطالب را با ظرافت تمام منعکس سازد. و یا به معنی فصاحت آن است (چرا که یکی از معانی عربی همان فصیح است) اشاره به این که آن را در نهایت فصاحت قرار دادیم تا حقایق خوبی از لابلای کلمات و جمله هایش ظاهر گردد و همگان آن را به خوبی درک کنند. این که فرمود: " شاید" برای اینست که نفوذ قرآن دارای شرایطی است که یک قسم آن به خود کتاب و قسم دیگر آن به آمادگی انسان برمی گردد.

وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ ﴿٤﴾

و همانا آن در امّ الکتاب در نزد ما متعالی و پر حکمت است (4)

سپس به بیان اوصاف سه گانه دیگری درباره این کتاب آسمانی پرداخته می فرماید: و آن در کتاب اصلی، در لوح محفوظ نزد ماست که بلند پایه و حکمت آموز،  مستحکم، متین و حساب شده است. ام الکتاب یا لوح محفوظ ریشه ی تمام کتاب های آسمانی و از جمله قرآن است، این لوحی است نزد خداوند که از هرگونه تغییر و تبدیل و تحریف محفوظ است. این لوح همان کتاب علم پروردگار است که همه ی حقایق عالم و همه ی حوادث آینده و گذشته در آن درج است و هیچ کس به آن راه ندارد. دو صفت علیّ و حکیم می فهمانند که قرآن در حالی که در ام الکتاب بوده، قدر و منزلتی ما فوق عقول بشر داشت و چنان مستحکم و یک پارچه بود که فهم بشر به آن دست نمی یافت؛ امّا خدای تعالی آن را نازل کرد و پایین آورد و از حالت یک پارچه به صورت سوره به سوره و آیه به آیه درآورد و به زبان عربی بیان نمود تا درخور فهم بشر گردد.

 أَفَنَضْرِ‌بُ عَنكُمُ الذِّكْرَ‌ صَفْحًا أَن كُنتُمْ قَوْمًا مُّسْرِ‌فِينَ ﴿٥﴾

آیا به سبب این که شما قومی اسراف کارید، این ذکر را از شما باز می گیریم؟(5)

آیا به خاطر این که شما مردمی اسراف کار و متجاوز از حد هستید، ما این قرآن را که مایه ی بیداری و یادآوری شماست از شما بازگیریم؟ درست است که شما در دشمنی با حق چیزی را فروگذار نکردید؛ امّا لطف خدا به قدری وسیع و گسترده است که باز هم این کتاب حیات بخش آسمانی را در بین شما نگه می داریم، تا دل های آماده را براه هدایت  درآوریم. این مقام رحمت عام پروردگارست که دوست و دشمن را دربرمی گیرد.                         !

 وَكَمْ أَرْ‌سَلْنَا مِن نَّبِيٍّ فِي الْأَوَّلِينَ ﴿٦﴾ وَمَا يَأْتِيهِم مِّن نَّبِيٍّ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ ﴿٧﴾ فَأَهْلَكْنَا أَشَدَّ مِنْهُم بَطْشًا وَمَضَىٰ مَثَلُ الْأَوَّلِينَ ﴿٨﴾

چه بسیار پیامبرانی که در میان گذشتگان فرستادیم (6) و هیچ پیامبری به سوی ایشان نمی آمد مگر این که او را استهزا می کردند (7) پس نیرومندتر از آنها را به هلاکت رساندیم، و داستان پیشینیان گذشت (8)

این آیات شریفه، می فهماند: چرا ذکر را از ایشان برنگردانید، و چرا از نازل کردن قرآن صرف نظر نکرد، با این بیان که صِرف این که شما مردمی اسرافگر و متجاوز هستید ما را از سنت الهیه مان که همان سنت هدایت از طریق وحی است باز نمی دارد، چون روی گردانی شما برای ما تازگی ندارد، چه بسیار پیامبرانی که در امت های گذشته فرستادیم؛ امّا هیچ پیامبری نیامد مگر آن که او را استهزا کردند، و کار به اینجا کشید که آنها را هلاک کردیم، با این که خیلی از شما گردن کلفت تر و نیرومندتر بودند. داستان این اقوام در آیاتی که قبلاً بر تو نازل کردیم آمده است. آری ما آنها را هلاک کردیم؛ امّا از سنت خود که همانا هدایت مردم است، دست برنداشتیم. بنابراین؛ اگر شما هم به اسراف و تجاوز خود ادامه دهید، ما دست از سنت خود برنمی داریم، و قرآن را از شما نمی گیریم؛ بلکه مجازات و هلاکتان خواهیم ساخت.

 وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ ﴿٩﴾

و اگر از آنها بپرسی: آسمان ها و زمین را چه کسی آفرید؟ قطعا می گویند: آنها را آن قادر آگاه آفرید (9)

از این آیه تا شش آیه بعدی بر یگانگی خدا استدلال می کند. در واقع آیه استدلال بر توحید را از نقطه مشترک بین بت پرستان و موحدان آغاز می کند، این نقطه مشترک، اعتقاد هر دو به یگانگی خالقیت است؛ یعنی بت پرستان نیز مانند موحدان معتقد بودند که خلق و ایجاد تنها کار خدای عزیز و حکیم بوده است، عزیزی که اراده اش همواره نافذ است، و حکیمی که بهترین چیزها را اراده می کند. تفاوت این دو عقیده از این به بعد شروع می شود، چون بت پرستان کار خدا را بعد از خلقت تمام دانسته و هیچ نقشی در اداره ی عالم هستی برای او قایل نیستند، یعنی کار تدبیر عالم را به غیر خدا نسبت می دهند، در حالی که موحدان، تدبیر عالم را نیز کار خدا می دانند.

 الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْ‌ضَ مَهْدًا وَجَعَلَ لَكُمْ فِيهَا سُبُلًا لَّعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴿١٠﴾

آن کسی که زمین را بستری برای شما گردانید، و برای شما در آن راه ها پدید آورد، تا شما راه یابید (10)

این آیات، اعتراف آنها را به این که خدا خالق هرچیز است سندی قرار داده بر بطلان اسراف گریشان، و گوشه هایی از کار خلقت را که در عین حال، تدبیر امور بندگان هم هست دلیل قرار می دهد، بر این که  غیر خدا مالک و مدبری برای امور خلق نیست، پس تنها ربّ اوست و غیر او ربّی نیست، مانند این که اوست که زمین را گهواره خلق کرده، و در آن راه ها قرار داده و باران ها نازل می کند. نعمت راه ها از نعمت هایی است که بسیاری از آن غافلند. می دانیم که تقریباً سراسر خشکی ها را چین خوردگی های بسیار گرفته و کوه های بزرگ و کوچک و تپه های مختلف آن را پوشانده است و جالب این که در میان بزرگ ترین سلسله جبال  دنیا غالباً بریدگی هایی وجود دارد که انسان می تواند راه خود را از میان آنها پیدا کند، و کمتر اتفاق می افتد که این کوه ها به کلی مایه ی جدایی بخش های زمین گردند، و این یکی از اسرار نظام آفرینش و از مواهب بزرگ الهی بر بندگان است. از این گذشته، بسیاری از قسمت های زمین به وسیله ی راه های دریایی به یکدیگر مربوط می شوند.  

وَالَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ‌ فَأَنشَرْ‌نَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا  كَذَٰلِكَ تُخْرَ‌جُونَ ﴿١١﴾

و آن کسی که از آسمان آبی به اندازه فرستاد، پس به وسیله ی آن زمین مرده را زنده کردیم، به همین صورت بیرون آورده می شوید (11)

تعبیر به «قَدَر» اشاره لطیفی است به نظام خاصی که بر نزول باران حکم فرما است، به اندازه ای می بارد که مفید و ثمربخش است و زیانبار نیست، درست است که گاهی سیلاب ها به راه می افتد، و زمین هایی را ویران می کند، امّا این از حالات استثنایی است، و جنبه هشدار دارد، ولی اکثریت قریب به اتفاق باران ها سودمند و مفید و سودبخش است، اصولاً پرورش تمام درختان و گیاهان و گل ها و مزارع پرثمر، از برکت همین نزول به اندازه ی باران است، و اگر نزول باران، نظامی نداشت این همه برکات عاید نمی شد. در قسمت دوم آیه روی جمله ی« أنشرنا » تکیه شده که رستاخیزِ جهانِ نباتات را مجسم می سازد: زمین های خشکیده که بذرهای گیاهان را همچون اجساد مردگان در قبرها در دل خود پنهان داشته، با نفخه ی صورِ (نزول باران) به حرکت درمی آیند، تکانی می خورند و مردگانِ گیاه سر از خاک برمی دارند و محشری برپا می شود که خود نمونه ای است از رستاخیز انسان ها که در آخر همین آیه به آن اشاره شده. در واقع این آیات به دنبال نشان دادن این معنا هستند که تدبیر و اداره ی عالم هستی از خلقت جدا نیست و همان کس که موجودات را آفریده با تدبیرش آنها را نیز اداره می کند، پس غیر او ربّی نیست و شرک و بت پرستی از اساس باطل است. و دیگر این که توحید فقط با معاد تمام می شود، یعنی همه به سوی خدا برمی گردند و همان طور که سرزمین مرده زنده می شود، انسان ها نیز از قبرها سربرمی دارند و زنده می شوند.

 وَالَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا وَجَعَلَ لَكُم مِّنَ الْفُلْكِ وَالْأَنْعَامِ مَا تَرْ‌كَبُونَ ﴿١٢﴾

خدایی که همه ی جفت ها را آفرید و برای شما کشتی ها و چهارپایان را که بر آنها سوار می شوید پدید آورد (12)

تعبیر به«زوج ها» کنایه از انواع حیوانات است، هر چند بعضی از مفسران آن را اشاره به تمام انواع موجودات اعم از حیوان و گیاه و جماد، دانسته اند، چرا که قانون زوجیت در همه ی آنها حاکم است، و هریک جنس مخالفی دارد، آسمان و زمین، شب و روز، نور و ظلمت، شور و شیرین، خشک و تر، بهشت و دوزخ و... جز ذات پاک خداوند که یگانه و یکتا است و هیچ گونه دوگانگی در ذات مقدسش راه ندارد. در ادامه سخن از مرکب هایی است که خداوند  برای پیمودن راه های دریایی و خشکی در اختیار بشر قرار داده، که حقیقتاً این ها از مواهب و إکرام های خداوند نسبت به نوع بشر است، که در انواع دیگر از مو جودات زنده، دیده نمی شود که خداوند انسان را بر مرکب هایی حمل کرده، که در سفرهای دریا و صحرا به او کمک می کنند. و به راستی وجود این مرکب ها فعالیت انسان و گسترش زندگی او را چندین برابر می کند و حتی مرکب های سریع السیر امروز که با استفاده از خواص موجودات مختلف در اختیار انسان  قرار گرفته نیز از الطاف آشکار خداست، وسایلی که چهره ی حیات او را به کلی دگرگون ساخته و به همه چیز سرعت بخشیده، و برای او همه گونه  آسایش به ارمغان آورده است.

 لِتَسْتَوُوا عَلَىٰ ظُهُورِ‌هِ ثُمَّ تَذْكُرُ‌وا نِعْمَةَ رَ‌بِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَتَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِي سَخَّرَ‌ لَنَا هَـٰذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِ‌نِينَ ﴿١٣﴾

تا بر پشت آنها قرار گیرید، پس چون بر آنها بر نشستید، نعمت پروردگار خود را یاد کنید و بگویید: پاک است خدایی که این ها را مسخر ما کرد، و گرنه ما توانایی تسخیر آن را نداشتیم (13)

در این آیه، دو هدف برای ذکر آفرینش مرکب های دریایی و صحرایی بیان شده:  نخست، یادآوری نعمت های پروردگار هنگام استقرار بر آنها، و دیگر تنزیه خداوندی که این ها را مسخر فرمان انسان کرده و کشتی ها را چنان آفریده که بتواند سینه ی امواج را بشکافد و به سوی مقصد حرکت کند و چهارپایان را رام و تسلیم در برابر انسان قرار داده است. آری اگر لطف خدا نبود، ما هرگز توانایی نگهداری این مرکب ها را نداشتیم. از نکات جالب توجهی که که در آیات قرآن به چشم می خورد، این است که دعاهایی به مؤمنان تعلیم داده که هنگام بهره گیری از مواهب الهی بخوانند؛ دعاهایی که روح و جان انسان را می سازد  و آثار غرور و غفلت را می زداید. این آیه، دستور شکر نعمت های پروردگار و تسبیح او به هنگام قرار گرفتن بر مرکب ها را می دهد، و هرگاه خلق و خوی انسان چنین گردد، که به یاد منعم حقیقی و مبدأ آن نعمت باشد، نه در ظلمت غفلت فرو رود، و نه در پرتگاه غرور افتد؛ بلکه مواهب مادی برای او پلی به سوی خدا می شود. در حالات پیامبر اسلام (ص) آمده است که هرگاه برای سوار شدن بر مرکب پای خود را در رکاب می گذاشت، می فرمود:« بسم الله» و هنگامی که بر مرکب استقرار می یافت، می فرمود: « الحمدلله علی کل حال. سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الی ربنا منقلبون» از پاره ای از روایات استفاده می شود که هرکس این آیه را به هنگام سوار شدن بر مرکب بگوید، به فرمان خدا آسیبی به او نخواهد رسید.

وَإِنَّا إِلَىٰ رَ‌بِّنَا لَمُنقَلِبُونَ ﴿١٤﴾

و بی تردید ما به سوی پروردگارمان باز خواهیم گشت (14)

مؤمنان راستین به دنبال درک این که خدا همه ی امور را به خوبی تدبیر می کند تا سعادت آدمی تأمین گردد و زمینه ی رشد و کمال او فراهم گردد، به این حقیقت شهادت می دهند که ما به سوی پروردگارمان باز می گردیم و به این ترتیب اعتقاد به توحید را با اعتقاد به معاد تمام می کنند.

 وَجَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءًا  إِنَّ الْإِنسَانَ لَكَفُورٌ‌ مُّبِينٌ ﴿١٥﴾

و برای او از میان بندگانش جزئی قرار دادند. به راستی که انسان آشکارا ناسپاس است (15)

 بعد از تحکیم پایه های توحید به مبارزه با شرک می پردازد، و می فرماید: این همه مواهب الهی به جای آن که او را به سوی ولی نعمتش هدایت کند، به کفران می کشاند و به سمت شرک می برد. تعبیر به «جزء» بیانگر این معناست که گفتار مشرکین مبنی بر این که خدا فرزند دارد، محال است؛ زیرا همیشه فرزند جزئی از وجود والدین است که از آنها جدا می شود، و اگر خدا جزء داشته باشد، معنایش این است که باید از اجزائی ترکیب شده باشد، در حالی که خدا از هر جهت واحد است.

أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَنَاتٍ وَأَصْفَاكُم بِالْبَنِينَ ﴿١٦﴾

آیا از آنچه می آفریند، خود دختران را برگرفته و شما را به پسران برگزیده است؟ (16)

در این جا مشرکین را بر اساس عقاید و افکار خودشان توبیخ و محکوم می کند و می فرماید: آیا خدا از بین همه ی مخلوقاتش دختران را برای خود فرزند گرفت و پسران را خالص برای شما کرد، که هرچه پسر باشد مال شما و همه ی دختران مال خدا؟ چون شما از دختران خوشتان نمی آید و آنها را پست تر از پسران می پندارید، سپس این پست تر را از خدا و جنس شریف تر را از خود می دانید؟ یعنی علاوه بر این که این اعتقاد باطل و محال است، یک نوع توهین و کفران به خدا نیز هست.

وَإِذَا بُشِّرَ‌ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَ‌بَ لِلرَّ‌حْمَـٰنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ كَظِيمٌ ﴿١٧﴾

ولی هنگامی که به یکی از آنها مژده همان چیزی داده شود که به خدای رحمان نسبت داده، چهره اش سیاه می گردد در حالی که خشم و تأسف خود را فرو می خورد (17)

مقصود از «ضرب للرحمن مثلاً» چیست؟ قرآن کریم گاهی کلمه «ضرب المثل» را در مورد توصیف یک شیء به کار می برد. مثلاً در مورد پیامبر می فرماید: (أنظر کیف ضربوا لک الامثال ) بنگر چگونه تو را توصیف و تعریف می کنند. لذا؛ در آیه مورد بحث چون مشرکان، فرشتگان را دختران خدا می پنداشتند؛ خداوند در این مورد یادآور می شود که هر موقع فردی را به چیزی که خدا را با آن توصیف می کردند بشارت می دادند، چهره ی او سیاه می گشت. مشرکان خدا را با چه چیزی توصیف می کردند؟ توصیف آنان این بود که فرشتگان، دختران خدا هستند. در حقیقت جمله ی (ضرب للرحمن مثلا) کنایه از تولد دختر است چون خدا را با آن توصیف می کردند.(1) آیت الله جعفر سبحانی

 أَوَمَن يُنَشَّأُ فِي الْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي الْخِصَامِ غَيْرُ‌ مُبِينٍ ﴿١٨﴾

آیا آن کسی که در لابه لای زینت ها پرورش می یابد و به هنگام جدال قدرت تبیین ندارد [فرزند خداست؟] (18)

دو صفت و ویژگی که این آیه برای زنان برمی شمارد، همان صفات و ویژگی هایی است که در فرهنگ عرب زمان نزول قرآن و در قشر زنان آن محیط وجود داشته است، که زنان متمول درون زیور و زینت و در اندرونی ترین بخش خانه ها می زیسته اند، در برابر، پسران قبایل با شمشیرهای آخته، مردان جنگ و پیکار و افتخار آفرین برای قوم و قبیله ، ناموس، جان و مال خود بودند، لذا؛ دوری زنان از عرصه سخن ، زبان آنها را در غلاف برده، ایشان را در قفس اتهام ناتوانیِ در بیانِ مقصود و ضعف و فرومایگی در تخاصم و کشمکش های قبایلی قرار داده بود.(2) پس می توان گفت: توصیف زنان به کسانی که درون زینت و زیور پرورده می شوند و در هنگامه جدالِ سخن، توان ارائه ی روشن افکار و اندیشه های خود را ندارند، ترسیم و تبیین عرب جاهلی نسبت به زن و حکایت واقعیت های عرف و جامعه آن روز است، و این که مشرکان عرب زنانی را که خود باور داشتند دارای چنین کاستی هایی هستند، فرزندان خدا می شمارند در حالی که خود از داشتن چنین فرزندانی إبا و شرم داشتند!

 ویل دورانت و تاریخ تمدن، ترجمه ابوطالب صارمی، ابوالقاسم پاینده و ابوالقاسم طاهری، تهران سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1371،   204/4

 وَجَعَلُوا الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّ‌حْمَـٰنِ إِنَاثًا  أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ ۚ سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَيُسْأَلُونَ ﴿١٩﴾

و فرشتگانی را که بندگان خداوند رحمانند، مؤنث پنداشتند؛ آیا در آفرینش آنها حضور داشته اند؟ زودا که گواهی ایشان نوشته شود و بازخواست شوند (19)

اگر ملائکه را با جمله ی( الذین هم عباد الرحمن) توصیف کرده، برای این بوده که گفتار مشرکین را که می گفتند:  ملائکه از جنس ماده هستند، رد کند؛ چون تعبیر به «عباد» بیان می دارد که فرشتگان در واقع بندگان خدایند که سر به فرمان او دارند، و تسلیم محض اراده ی او هستند، و موجوداتی هستند که جنس آنها خارج از مذکر و مؤنث می باشد، چون نری و مادگی که در جانداران زمینی است از لوازم وجودی مادی آنهاست، که باید مجهز به آن باشند، تا نسلشان قطع نشود. ذکر صفت «رحمان» برای اشاره به اینست که فرشتگان مجریان خدای رحمانی هستند که سراسر عالم هستی را بر اساس رحمتش اداره می کند. در ادامه برای رد ادعای مشرکین بر مؤنث بودن ملائکه، می فرماید: راه عالم شدن به نری و مادگی حس است، و مشرکین ملائکه را ندیده اند، و در هنگام خلقت ملائکه حاضر نبودند، تا به این قسمت آگاه گردند، سپس آنها را تهدید کرده و می فرماید: ایشان که بدون علم چنین حرف هایی می زنند، به زودی این شهادت بدون علم شان در نامه ی اعمال شان نوشته می شود، و در قیامت از آن بازخواست خواهند شد. جالب اینست که علی رغم مبارزه ی اسلام با مؤنث بودن فرشتگان باز هم زنِ خوب به فرشته توصیف می شود، و نام فرشته برای زنان انتخاب می شود.

 وَقَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّ‌حْمَـٰنُ مَا عَبَدْنَاهُم مَّا لَهُم بِذَٰلِكَ مِنْ عِلْمٍ ۖ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُ‌صُونَ ﴿٢٠﴾

و گفتند: اگر خدای رحمان می خواست، آنها را نمی پرستیدیم. آنان به این علم ندارند و جز دروغ نمی گویند (20) 

این تعبیر ممکن است به این معنی باشد، که آنها معتقد به جبر بودند، و می گفتند هرچه از ما صادر می شود به اراده ی خداوند است، و هرکاری انجام می دهیم مورد رضایت اوست. با این که اگر اعمال و عقاید ما مورد رضای او نبود، باید از آن نهی می کرد، و چون نهی نکرده است دلیل بر خشنودی اوست! در حقیقت آنها برای توجیه عقاید فاسد و خرافی خود دست به خرافات دیگری می زدند، و برای پندارهای دروغین خود دروغ های دیگری به هم می بافتند، در حالی که هرکدام از دو احتمال بالا مقصود آنها باشد فاسد و بی اساس است. آنها حتی به مسأله ی جبر یا رضایت خداوند به اعمال شان علم و ایمان ندارند؛ بلکه مانند بسیاری از هواپرستان و مجرمان دیگر هستند که برای تبرئه ی خویشتن از گناه و فساد، موضوع جبر را پیش می کشند و می گویند: دست تقدیر ما را به اینجا کشانیده! در حالی که خودشان نیز می دانند دروغ می گویند، و اینها بهانه ای بیش نیست.

أَمْ آتَيْنَاهُمْ كِتَابًا مِّن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ ﴿٢١﴾ بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَىٰ آثَارِ‌هِم مُّهْتَدُونَ ﴿٢٢﴾

آیا ما پیش از این کتابی به آنها داده ایم، که بدان تمسک می جویند (21) بلکه گفتند: ما پدران خود را در آیینی یافته ایم و ما بر آثار ایشان هدایت شده ایم (22)

یعنی آنها برای اثبات ادعای خود  یا باید به دلیل عقلی متمسک شوند، و یا به دلیل نقلی، همان طور که آیات قبل بیان داشت مشرکین در پرستش بت ها دلیل عقلی ندارند، این آیه نیز می فرماید: آنها دلیل نقلی هم ندارند؛ چون مگر می شود که خدا از طریق وحی فرمان به بت پرستی داده باشد؟ بدیهی است همه ی انبیای الهی و کتاب های آسمانی دعوت به توحید می کردند. سپس به بهانه ی اصلی آنان اشاره کرده که آن هم در واقع خرافه ای بیش نیست. در حقیقت آنها دلیلی جز تقلید کورکورانه از پدران و نیاکان خود نداشتند، و عجب این که خود را با این تقلید هدایت یافته می پنداشتند، جایی که در مسایل اعتقادی و زیر بنای فکری هیچ انسان فهمیده و آزاده ای نمی تواند متکی بر تقلید باشد آن هم به صورت تقلید جاهل از جاهل؛ چرا که می دانیم نیاکان آنها نیز هیچ علم و دانشی نداشتند، مغزهای آنها مملو از خرافات و اوهام ، و جهل حاکم بر افکار اجتماع شان بود. تقلید تنها در مسایل فرعی و غیر زیربنایی صحیح است، آن هم تقلید از عالم، یعنی رجوع جاهل به عالم.  

وَكَذَٰلِكَ مَا أَرْ‌سَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي قَرْ‌يَةٍ مِّن نَّذِيرٍ‌ إِلَّا قَالَ مُتْرَ‌فُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَىٰ آثَارِ‌هِم مُّقْتَدُونَ ﴿٢٣﴾

و همچنین پیش از تو در هیچ شهری هشدار دهنده نفرستاده ایم مگر آن که خوشگذران های آن گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافته ایم و ما به آثار آنها اقتدا می کنیم (23)

آیه شریفه برای تسلی خاطر پیامبر (ص) می فرماید: این تقلید کورکورانه اختصاص به اینها ندارد، بلکه این عادت دیرینه ی امت ها مشرک گذشته نیز بوده است، و ما قبل از تودرهیچ  شهر و دیاری پیامبری هشدار دهنده نفرستادیم، مگر این که ثروتمندانِ آنجا گفتند: ما نیاکان خود را بر دینی یافتیم، و همان دین را پیروی می کنیم، و از آثار پدران دست برنمی داریم، و با آن مخالفت نمی کنیم. اگر آیه مورد بحث، این کلام را تنها از توانگران متنعم نقل کرده، برای این است که بفهماند، طبع تنعم و نازپروردگی همین است، که انسان را وادار می کند، که از بار سنگین تحقیق شانه خالی نموده، دست به دامن تقلید شود.            :

 قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُكُم بِأَهْدَىٰ مِمَّا وَجَدتُّمْ عَلَيْهِ آبَاءَكُمْ  قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْ‌سِلْتُم بِهِ كَافِرُ‌ونَ ﴿٢٤﴾ فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ  فَانظُرْ‌ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ ﴿٢٥﴾

گفت: حتی اگر برای شما چیزی بیاورم که از آنچه پدران خود را بر آن یافته اید، هدایت کننده تر باشد؟ گفتند: ما به آنچه شما به آن فرستاده شده اید کافریم (24) پس، از آنها انتقام گرفتیم پس بنگر که عاقبت تکذیب کنندگان چگونه شد (25)

پیامبران به ایشان می فرمودند: آیا شما مچنان به دین نیاکان خود پایبندید، هرچند اگر من هدایتی صحیح تر از آن برای شما آورده باشم؟ در واقع این مؤدبانه ترین پاسخ به قومی لجوج و مغرور است، زیرا به آنها نمی گوید: آنچه شما دارید خرافه و دروغ و حماقت است، تا عواطف آنها جریحه دار نشود، اما با این همه آنها به قدری غرق در تعصب و جهل و لجاجت بودند که این گفتار مؤدبانه در آنها مؤثر واقع نشد، و آنها در پاسخ گفتند: ما به آنچه شما به آن مبعوث شده اید کافریم. بی آن که کمترین دلیلی بر مخالفت خود بیاورند، در حقیقت پاسخ آنها، پاسخ نیست، بلکه تحکم و زورگویی است. لذا؛ نتیجه ی فرستادن انبیا و لجبازی و تقلید کورکورانه مشرکین این شد که ایشان را به جرم تکذیب شان، هلاک کردیم، پس بنگر که عاقبت تکذیب کنندگان چه بود؟ این تهدیدی است به قوم رسول(ص) که باید در انتظار این سرنوشت شوم باشند.

وَإِذْ قَالَ إِبْرَ‌اهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ إِنَّنِي بَرَ‌اءٌ مِّمَّا تَعْبُدُونَ ﴿٢٦﴾ إِلَّا الَّذِي فَطَرَ‌نِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ ﴿٢٧﴾

و (به یاد آور) هنگامی را که ابراهیم به پدرش و قومش گفت: من از آنچه شما می پرستید بیزارم (26) مگر آن کس که مرا آفرید که البته او به زودی مرا هدایت خواهد کرد (27)

می فرماید: ای پیامبر! به یاد ایشان بیاور آن زمان را که ابراهیم (ع) از خدایان عمو و قومش بیزاری جست، چون آنها فقط به واسطه ی تقلید از پدران خود بتها را می پرستیدند، و هیچ حجت و دلیلی برای کار خود نداشتند، در حالی که ابراهیم تنها به اعتقاد و نظر خود که از جانب خدا به دست آورده بود تکیه می نمود. لذا؛ ابراهیم فرمود: من از هر معبودی بیزارم، مگر آن کسی که مرا ایجاد کرده، و او خدای سبحان است، که هدایتم خواهد کرد. چون کسی که تمام عالم را ایجاد کرده، همان کسی است امور آنان را نیز تدبیر می کند، پس تنها اوست که سزاوار پرستیدن است. سپس آیه شریفه به یک اثر دیگر از آثار ربوبیت خدای تعالی اشاره می کند، و آن عبارت است از هدایت به سوی راه حق، راهی که انسان باید آن را طی کند، چون سوق دادن به سوی کمال هر موجود نیز جزو تدبیر و از تمامیت آن است، پس آن ربّ مدیری که امر مخلوقات خود را تدبیر می کند، لازم است که او را به سوی کمالش و سعادتش هدایت کند.

 وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْ‌جِعُونَ ﴿٢٨﴾

و آن را در نسل او سخنی ماندگار قرار داد، باشد که باز گردند (28)

حضرت ابراهیم (ع) نه تنها در حیات خود طرفدار اصل توحید بود؛ بلکه تمام تلاشش این بود که کلمه ی توحید همیشه در جهان باقی و برقرار بماند. لذا؛ خدای تعالی برائت(بیزاری) از پرستش غیر خدا را، که همان کلمه ی توحید است، یعنی کلمه ی (لا إله إلّا الله ) را که مفادش نفی خدایان دروغین است، کلمه ی باقیه در فرزندان ابراهیم (ع) قرار داد، تا به سوی خدا و عبادت او برگردند. یعنی تا وقتی که نسل آن جناب در روی زمین باقی است، افرادی موحد در بین آنان یافت بشود، و چه بسا این استجابت همان دعایی باشد که ابراهیم علیه السلام داشتند.[ خدایا! مرا و فرزندانم را از این که بتها را بپرستیم، دور بدار ( ابراهیم 15) ] . جالب این است که امروز تمام ادیانی که از توحید حرف می زنند، و سه پیامبر الهی، موسی، عیسی و محمد (ص) ، از دودمان ابراهیم هستند، و این دلیل بارزی برای صدق این پیشگویی قرآن است.

 بَلْ مَتَّعْتُ هَـٰؤُلَاءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّىٰ جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَرَ‌سُولٌ مُّبِينٌ ﴿٢٩﴾ وَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هَـٰذَا سِحْرٌ‌ وَإِنَّا بِهِ كَافِرُ‌ونَ ﴿٣٠﴾

بلکه اینان و پدرانشان را برخوردار کردم تا این که حق و فرستاده ای روشنگر به سویشان آمد (29) و چون حق به سویشان آمد گفتند: این افسون است و ما بدان کافریم (30)

این آیه در حقیقت پاسخ به این سؤال است که چگونه خداوند مشرکان مکه را عذاب نمی کند؟ مگر در آیات قبل نخواندیم: ما از اقوام گذشته که انبیا را تکذیب کردند و در کار خود اصرار ورزیدند انتقام گرفتیم. آیه در پاسخ می فرماید: عرب مدعی بودند از دودمان ابراهیم هستند، اما برخلاف خواسته ی حضرت از شرک به توحید برنگشتند، با این حال باز هم به این مشرکان مهلت دادم، و ایشان و پدرانشان را از مواهب دنیا بهره مند ساختم، تا آن که حق (قرآن ) و رسول مبین (محمد«ص») به سوی آنها آمدند تا شاید از شرک بازگردند؛ ولی به جای آن که به توحید بازگردند گروه کثیری به مخالفت برخاستند و گفتند : این سحرست و ما نسبت به آن کافریم. آری قرآن را سحر و پیامبر بزرگ خدا را ساحر خواندند، و اگر بازنمی گشتند حتما عذاب الهی دامانشان را می گرفت.

 وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَـٰذَا الْقُرْ‌آنُ عَلَىٰ رَ‌جُلٍ مِّنَ الْقَرْ‌يَتَيْنِ عَظِيمٍ ﴿٣١﴾

و گفتند: چرا این قرآن بر مردی بزرگ از آن دو شهر نازل نشده است؟ (31)

مقصود مشرکان از این کلام این بوده که، رسالت مقام شریف و الهی است، و چنین مقامی سزاوار نیست به هرکس داده شود، و چون در نظر افراد مادی و دنیاپرست ملاک عظمت و شرافت، داشتن مال و نفوذ زیاد و قدرت بسیار می باشد، لذا؛ می گفتند: محمد (ص) مردی فقیر است، و به همین جهت چنین شرافت و مقامی را ندارد، پس اگر قرآن او از ناحیه ی خدا نازل شده، باید بر مرد بزرگی در مکه یا طایف نازل می شد، که دارای مال بسیار و نفوذ بی اندازه اند.

 أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَ‌حْمَتَ رَ‌بِّكَ  نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا  وَرَ‌فَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَ‌جَاتٍ لِّيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِ‌يًّا  وَرَ‌حْمَتُ رَ‌بِّكَ خَيْرٌ‌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ ﴿٣٢﴾

مگر رحمت پروردگار تو را آنها تقسیم می کنند؟ این ماییم که معیشت آنها را در زندگی دنیا میانشان تقسیم کرده ایم، و بعضی از آنها را بر بعضی برتری دادیم تا یکدیگر را به خدمت گیرند، و رحمت پروردگار تو از آنچه می اندوزند بهتر است (32)

آیه مورد بحث و دو آیه بعدی پاسخی است به مشرکین مکه، که اعتراض کردند چرا قرآن بر یکی از مردان مکه و طایف نازل نشد؟ می فرماید: آنها اختیاردار نبوت، که رحمت خاصه خداوند است، نیستند، تا به تقسیم آن بپردازند،  از تو منعش کنند، و به هرکس دیگر که خواستند آن را بدهند؛ چون از تقسیم چیزی که به مراتب پایین تر از نبوت است عاجزند، و آن معیشت زندگی دنیایشان است، که ما در بینشان تقسیم کرده ایم، آن وقت چگونه می خواهند چیزی را تقسیم کنند که بسیار ارجمندتر و دارای قدر و منزلت بیشتر است؟ اما دلیل این که اختیار ارزاق و معیشت ها به دست انسان نیست، اختلاف مردم در دارایی و اموال، عافیت و صحّت، اولاد و سایر چیزهایی است که رزق شمرده می شود، پس اگر اختیار ارزاق به دست انسان بود، هیچ فردی ندار و فقیر و بیمار و بدون فرزند و کارگر و....یافت نمی شد. پس اختلافی که در آنان می بینیم روشن ترین دلیل است، بر این که رزق دنیا به وسیله مشیتی از خدا در بین خلق تقسیم شده، نه به مشیت انسان. پس اراده و عمل انسان ها در به دست آمدن رزق یکی از صدها شرایط آن است، بقیه شرایطش در دست آدمی نیست؛ بلکه به دست خدایی است که تمامی شرایط و اسباب به او منتهی می شود. بنابراین؛ اگر خدای سبحان این اختلاف را بین ارزاق مردم قرار داده، به خاطر تفاوت در مقامات معنوی آنها نیست؛ بلکه به جهت اینست که زندگی اجتماعی انسان تداوم یابد؛ زیرا زندگی بشر یک زندگی دسته جمعی است که حیات آن جز از طریق تعاون و خدمت متقابل امکان پذیر نیست. هرگاه همه ی مردم در یک سطح از استعدادها و توانایی و دارایی بودند، نیاز آنها به یکدیگر از بین می رفت، و در نتیجه رشته ی ارتباطات گسسته و اجتماع ویران می شد. پس نباید تفاوت دارایی ها و پست ها و مقام ها انسان را بفریبد، زیرا این مقام و ثروت ها در برابر رحمت الهی به اندازه ی بال مگسی قیمت ندارد؛ بلکه رحمت پروردگار تو از آنچه آنها گردآوری می کنند برتر و بهتر است.

وَلَوْلَا أَن يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ‌ بِالرَّ‌حْمَـٰنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفًا مِّن فِضَّةٍ وَمَعَارِ‌جَ عَلَيْهَا يَظْهَرُ‌ونَ ﴿٣٣﴾ وَلِبُيُوتِهِمْ أَبْوَابًا وَسُرُ‌رً‌ا عَلَيْهَا يَتَّكِئُونَ ﴿٣٤﴾ وَزُخْرُ‌فًا  وَإِن كُلُّ ذَٰلِكَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا  وَالْآخِرَ‌ةُ عِندَ رَ‌بِّكَ لِلْمُتَّقِينَ ﴿٣٥﴾

اگر بیم آن نبود که مردم ( در گمراهی) یک امت گردند، قطعا سقف خانه های کسانی را که به خدای رحمان کافر می شوند، از نقره می کردیم و بر آنها نردبان ها می نهادیم که از آن بالا روند (33) و بر خانه هایشان درها و تختهایی ( نقره ای) قرار می دادیم که بر آن تکیه کنند (34) و زر و زیورهایی، ولی تمام اینها  فقط  بهره ی زندگی دنیاست،  و آخرت نزد پروردگار از آنِ پرهیزکاران است (35) 

یعنی این که، این سرمایه های مادی و این وسایل تجملاتی دنیا به قدری در پیشگاه پروردگار بی ارزش است که می بایست تنها نصیب افراد بی ارزشی همچون کفار و منکران حق باشد، و اگر مردم کم ظرفیت و دنیا طلب به سوی بی ایمانی و کفر متمایل نمی شدند، خداوند این سرمایه ها را تنها نصیب این گروه منفور و مطرود می کرد، تا همگان بدانند مقیاس ارزش و شخصیت انسان این امور نیست؛ البته باید به این نکته توجه داشت که هدف در آیات مورد بحث شکستن ارزش های دروغین است، هدف این است که مقیاس شخصیت انسان ها را ثروت و زینت آنها نشمارند، نه این که امکانات مادی بد چیزی است، مهم این است که به آنها صورت یک ابزار نگاه شود، نه یک هدف متعالی و نهایی. وانگهی اینها در صورتی ارزش دارد که در حد معقول و شایسته و خالی از هرگونه اسراف و تبذیر باشد، نه ساختن کاخ هایی از طلا و نقره و گردآوردن زینت های انبوهی از سیم و زر. و از اینجا روشن می شود که نه بهره مند بودن گروهی از کفار و ظالمان از این مواهب مادی، دلیل بر شخصیت آنهاست، و نه محروم بودن مؤمنان از آن، و نه استفاده از این امور در حد معقول به صورت یک ابزار، ضرری به ایمان و تقوای انسان می زند، و این است تفکر صحیح اسلامی و قرآنی. در ادامه می فرماید: همه ی اینها متاع زندگی دنیای مادی است، در حالی که زندگی آخرت، (که همان زندگی نیک بختان سعید است، چون زندگی دوزخیان زندگی نیست)، به حکمی از خدای تعالی مختص پرهیزگاران در بهشت است.

وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ‌ الرَّ‌حْمَـٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِ‌ينٌ ﴿٣٦﴾

و هر کسی از یاد خدای رحمان روی گردان شود، شیطانی بر او می گماریم که همدم  او گردد (36)

آیه شریفه نتیجه ی دلبستگی به متاع دنیا را یادآوری می کند و می فرماید: کسی که از یاد خدای رحمان خود را به کوری بزند، ما شیطانی را به سراغ او می فرستیم که همواره با او همنشین خواهد بود، و هرگز از شخص نام برده جدا نمی شود. یعنی غفلت از یاد خدا و غرق شدن در لذات دنیوی این مجازات را به همراه دارد که شیطانی بر انسان مسلط گردد که همواره همنشین اوست، تا آن که او را وارد عذاب آخرت سازد. بدیهی است که جا ندارد کسی از این آیه تصور جبر کند؛ چرا که این پیامد، نتیجه ی اعمالی است که خود آنها انجام داده اند. اعمال انسان، به ویژه غرق شدن در لذات دنیا و آلوده شدن به انواع گناهان، نخستین تأثیرش این است  که  بر قلب وگوش انسان  مهر می نهد  و بر چشم او پرده ای می افکند و آدمی از خدا بیگانه می شود، و شیطان  بر او مسلط می گردند و تا آنجا ادامه می یابد که گاه راه بازگشت به روی او بسته می شود.

 وَإِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ ﴿٣٧﴾

و قطعا آنها ایشان را از راه بازمی دارند، ولی آنها می پندارند که هدایت یافتگانند (37)

معنای آیه این است که شیطان ها این گونه افراد را که از یاد خدا خود را به کوری می زنند، از راه حق منصرف می کنند، که انسان دیگر بین هدایت و انحراف فرقی قایل نمی شود و در حالی که گمراه است، خیال می کند که هدایت یافته است ، یعنی نشانه ی آن است که از تحت ولایت خدا درآمده، و در تحت ولایت شیطان قرار گرفته است، برای این که انسان به حکم فطرتش دوست دارد حقیقت و درستی را بشناسد؛  اما اگر حقیقت  بر او عرضه شود و او به پیروی هوای نفسش از پذیرفتن آن سرباز زند، و همین روش را ادامه دهد، خداوند مهر بر دلش زده، چشم دلش را کور می کند، و  برای او همنشینی از شیاطین قرار می دهد، آن وقت دیگر با هر حقی که مواجه شود آن را بر باطل منطبق می کند، با این که فطرتاً متمایل به آنست، ولی شیطانش او را به این تطبیق دعوت می کند، در نتیجه می پندارد که راه همین است، و نمی فهمد که در بیراهه است، می پندارد که بر حق است، و احتمال هم نمی دهد که راه باطل را می رود. امیرالمؤمنین علی(ع) در این باره می فرماید: منحرفان شیطان را معیار کار خود قرار دادند، و شیطان نیز آنان را شریک خود کرد. پس در سینه هایشان تخم گذاشت و جوجه برآورد و بر روی دامنشان جنبیدن گرفت و به راه  افتاد. از راه چشمان شان نگریست، و از زبان شان سخن گفت، به راه خطایشان افکند، و هر نکوهیدگی و زشتی را در دیده شان بیاراست؛ چنان که گویی بر زبان ایشان سخن می راند. (نهج البلاغه، خطبه7)

 حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِ‌قَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِ‌ينُ ﴿٣٨﴾

تا آن گاه که او به حضور ما آید، گوید: ای کاش میان من و تو فاصله ی مشرق و مغرب بود؛ چه بد همنشینی بودی! (38)

می فرماید: شیاطین همچنان از راه خدا جلوگیری می کنند، و دل بستگان به دنیا که از یاد خدا خود را به کوری زده اند همچنان می پندارند که بر راه صحیح قرار دارند، تا آن که نزد ما می آیند، در حالی که قرینش( همنشینش) هم با اوست، آن وقت پرده کنار می رود و برایش معلوم می شود که عمری گمراه بوده، و اینک عواقب و آثار گمراهی یعنی عذاب قیامت فرا می رسد، در آن حال از روی بیزاری بر قرین و همنشین خود فریاد می زند که ای کاش بین من و تو به مقدار فاصله ی بین مغرب و مشرق دوری بود، و من همنشین تو نمی شدم، که چه بد همنشینی هستی. از آیه معلوم می شود که این افراد غیر از عذابی که در آتش دارند، عذاب دیگری دارند که به واسطه ی همنشینی با شیاطین می چشند، و به همین جهت آرزو می کنند که از آنان دور می بودند، و از بین همه ی عذاب ها تنها دوری از این عذاب را یاد می کنند، و سایر عذاب ها را از یاد می برند؛  اما صحنه ی قیامت تجسم اعمال این جهانست، و همان طور که در این جهان با هم بودند، در آنجا نیز قرین هم باقی خواهند ماند.  

 وَلَن يَنفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذ ظَّلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذَابِ مُشْتَرِ‌كُونَ ﴿٣٩﴾

هرگز ( این گفتگوها) امروز به حال شما سودی ندارد، چرا که ظلم کردید؛ و همه در عذاب مشترکید (39)

منظور این است که شما تا در دنیا بودید وقتی یکی از خود شما به شما صدمه ای می زد و شما را گرفتار مصیبتی می کرد، و به دنبال آن خودش هم گرفتار مصیبتی می شد، خوشحال می شدید، و دلتان خنک می شد، که او هم گرفتار شد، ولی امروز این طور نیست که اگر قرینان ( همنشینان) شما هم مانند شما معذّب شوند، سودی به حال شما داشته باشد، چون آنها با شما در عذاب شریکند، و بودنشان در آتش با شما، خود عذاب دیگری است برای شما.

أَفَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ وَمَن كَانَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ ﴿٤٠﴾

پس آیا تو می توانی کران را شنوا کنی یا کوردلان و کسانی که در ضلالتی آشکارند هدایت کنی؟ (40)

بعد از آن که همنشین قرار دادن برای کور صفتان (دل بستگان به دنیا ) را ذکر کرد، و فرمود که: در نتیجه ی چنین سرنوشتی درک و فهم شان معکوس می شود، به طوری که ضلالت را هدایت می پندارند، و نمی توانند حق را بشناسند، اینک رسول گرامی خود را متوجه می کند، به این که این گونه افراد، کر و کورانی هستند که تو نمی توانی سخن حق را به ایشان بشنوانی، و به سوی راه رشد هدایت کنی، پس بیهوده خودت را به زحمت نینداز، و در دعوت آنان پافشاری نکن، و از روی برگرداندن آنها غم مخور.  

فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُم مُّنتَقِمُونَ ﴿٤١﴾ أَوْ نُرِ‌يَنَّكَ الَّذِي وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِم مُّقْتَدِرُ‌ونَ ﴿٤٢﴾

پس اگر ما تو را ببریم، قطعا از آنها انتقام می گیریم (41) یا آنچه را به ایشان وعده داده ایم به تو نشان می دهیم، چرا که ما بر آنان تواناییم (42)

آیه شریفه کفار را شدیداً تهدید و پیامبر را تسلی می دهد که هرگاه تو را از دنیا ببریم، و آنها همچنان به راه خود ادامه دهند، ما آنها را مجازات می کنیم. این طور نیست که اگر تو نباشی ما از آنها دست برمی داریم؛ بلکه وعده های عذاب را که به ایشان داده ایم، حتی در غیاب تو نیز عملی خواهیم کرد، پس آنها تصور نکنند با مرگ تو همه چیز پایان می گیرد. اگر هم در میان آنان باشی  باز آنچه را از عذاب به آنها وعده داده ایم به تو نشان می دهیم. در هر حال چه تو باشی و چه نباشی ما بر آنها مسلط هستیم، و نمی توانند از مجازات انتقام الهی فرار کنند.

فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ  إِنَّكَ عَلَىٰ صِرَ‌اطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿٤٣﴾ وَإِنَّهُ لَذِكْرٌ‌ لَّكَ وَلِقَوْمِكَ  وَسَوْفَ تُسْأَلُونَ ﴿٤٤﴾

پس به آنچه به تو وحی شده تمسک جوی که تو بر راهی راست هستی (43) و بی گمان این برای تو و برای قوم تو تذکری است، و به زودی بازخواست خواهید شد (44)

این آیه شریفه، در واقع نتیجه ی همه ی حرف های گذشته است (از نازل کردن ذکر از طریق وحی، و این که نبوت یکی از سنت های الهی است، و این که کتاب نازل بر آن جناب حق است، و این که آن جناب رسولی مبین است که دعوتش را جز مردم با تقوا اجابت نمی کنند، و جز کسانی که شیاطین همنشینان آنهاست، از آن روی برنمی گردانند، و این که پیامبر باید برای همیشه از ایمان آوردن آنها مأیوس باشد، و این که خدا از ایشان انتقام خواهد گرفت). به همین جهت بعد از همه ی آن مطالب تأکید می فرماید: با نهایت جدیت آنچه را به تو وحی شده محکم بگیر و به راه خویش ادامه بده که تو بر صراط مستقیم هستی و بقیه را به ما واگذار. قرآنی که به تو وحی شد، هدفش یادآوری تو و قوم تو و آشنا نمودن آنها به وظایف شان است. به زودی مورد سؤال قرار خواهید گرفت که با این برنامه و وحی آسمانی چه کردید و به تکالیفی که در آن آمده چگونه عمل کردید؟

وَاسْأَلْ مَنْ أَرْ‌سَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رُّ‌سُلِنَا أَجَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّ‌حْمَـٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ ﴿٤٥﴾

و از رسولان ما که پیش از تو فرستادیم بپرس: آیا در برابر خدای رحمان خدایانی قرار داده ایم که عبادت شوند (45)

این آیه شریفه به روشنی دلالت دارد بر این که رسول خدا (ص) در همین دنیا که بوده با عالم برزخ که انبیای سابق در آن هستند، اتصال و ارتباط داشته همچنان که تشریع السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته در آخر هر نماز به روشنی دلالت دارد بر این که آن جناب بعد از رحلت هم به عالم دنیا ارتباط و اتصال دارد و سلام ما را می شنود. بعضی از مفسران گفته اند: آیه شریفه از آیاتی است که در شب معراج خطاب به رسول خدا (ص) شده، تا آن جناب از ارواح انبیا این سؤال را بکند، و در هنگامی که به ایشان برمی خورد بپرسد: آیا جز دین توحید دین دیگری برای امت خود آورده بودند.  به هر حال تمام انبیای الهی دعوت به توحید می کردند و همگی به طور قاطع بت پرستی را محکوم نموده اند، بنابراین؛ پیامبر اسلام در مخالفتش با بت پرستی و شرک کار بی سابقه ای انجام نداده؛ بلکه سنت همیشگی انبیا را إحیا کرده است. این بت پرستان و مشرکان هستند که بر خلاف مکتب تمام انبیا گام برمی دارند.

 وَلَقَدْ أَرْ‌سَلْنَا مُوسَىٰ بِآيَاتِنَا إِلَىٰ فِرْ‌عَوْنَ وَمَلَئِهِ فَقَالَ إِنِّي رَ‌سُولُ رَ‌بِّ الْعَالَمِينَ ﴿٤٦﴾

و به راستی موسی را با آیات خویش به سوی فرعون و بزرگانش فرستادیم، پس گفت: من فرستاده ی پروردگار جهانیان هستم (46)

در اینجا به ماجرای موسی (ع) و فرعون اشاره می کند تا پاسخی به این گفته ی مشرکان بدهد که چرا خدا برای نبوت، مرد ثروتمندی را بر نگزید؟ چون فرعون نیز به موسی همین ایراد را گرفت. می قرماید: ما موسی را با آیات و معجزات خود به سوی فرعون و اشراف و درباریان او فرستادیم، سپس موسی به آنها گفت: من فرستاده ی پروردگار جهانیانم. تکیه بر «ربّ العالمین» برای غهواندن این مطلب است که تنها کسی شایسته پرستش است که پروردگار جهانیان و مالک و مربی آنها باشد، نه مخلوقات محتاجی مانند فراعنه یا بت ها.  

فَلَمَّا جَاءَهُم بِآيَاتِنَا إِذَا هُم مِّنْهَا يَضْحَكُونَ ﴿٤٧﴾ وَمَا نُرِ‌يهِم مِّنْ آيَةٍ إِلَّا هِيَ أَكْبَرُ‌ مِنْ أُخْتِهَا  وَأَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ لَعَلَّهُمْ يَرْ‌جِعُونَ ﴿٤٨﴾

پس چون آیات ما را برای آنها آورد، به ناگاه آنها به آن می خندیدند (47) و ما هیچ معجزه ای به آنها نشان ندادیم، مگر آن که از مشابهش عظیم تر بود، و آنها را به عذاب گرفتار کردیم تا شاید بازگردند (48)

می فرماید: وقتی حضرت موسی(ع) با دلایل و معجزاتی روشن که بر رسالت آن جناب دلالت می کرد به سراغ آنها آمد، آنها به خاطر مسخره کردن و خوار شمردن آیات خدا خندیدند، در حالی که هر یک از آن معجزات به تنهایی می توانست حقانیت رسالت موسی را اثبات کند، و هیچ نقصی و قصوری در آن نبود؛ بلکه هر معجزه از معجزه دیگر گویا و کوبنده تر بود. سپس می فرماید: ما آنان را به عذاب دنیوی گرفتیم، به امید این که  از استکبار دست بردارند و به سوی ما برگردند، و مراد به عذاب دنیوی، همان بلاهایی است که در بنی اسرائیل نازل شد، مانند قحطی، طوفان، هجوم ملخ، شپش، قورباغه، و خون شدن رود نیل، که هریک بلایی بزرگ بودند.

وَقَالُوا يَا أَيُّهَ السَّاحِرُ‌ ادْعُ لَنَا رَ‌بَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ ﴿٤٩﴾ فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِذَا هُمْ يَنكُثُونَ ﴿٥٠﴾

و گفتند: ای افسونگر! پروردگار خود را به آن عهدی که با تو کرده برای ما بخوان که ما حتما هدایت پذیر خواهیم بود (49) پس هنگامی که عذاب را ازآنها برداشتیم به ناگاه ایشان پیمان می شکستند (50)

منظور از این «عهد» به طوری که گفته اند، عهدیست که خدا به موسی(ع) داده بود، که اگر بنی اسرائیل ایمان آوردند دعا کن بلا از ایشان برمی گردد. این آیه تعبیر عجیبی دارد.  فرعونیان، هم موسی(ع) را ساحر می خواندند و هم برای رفع بلا دست به دامانش می زدند و هم به او وعده ی قبول هدایت می دادند. معلوم می شود که آنها در عین احساس نیاز به موسی(ع) باز از مرکب غرور و استکبار پیاده نمی شوند، و به همین جهت از کلمات «پروردگارت» و « عهدی که با تو کرده » استفاده می کردند، و نمی گفتند « پروردگار ما » یا « عهدی که با ما کرده » که نشان می دهند هیچ اعتقادی به موسی و پروردگار او ندارند. مطمئناً وعده ای هم که برای قبول هدایت دادند دروغ است، برای همین می فرماید: موسی بارها دعا کرد تا بلاها را فرو نشانیم؛ اما هنگامی که عذاب را از آنها برطرف ساختیم، آنها پیمان های خود را می شکستند و باز به لجاجت و انکار خود ادامه می دادند. این روش دشمنان لجوج و مستکبر است و اختصاص به قوم فرعون ندارد. این ها همه درس هایی است زنده و گویا برای مسلمانان، که از لجاجت و سرسختی مخالفان هرگز خسته نشوند، و گرد و غبار یأس و نومیدی بر روح و جانشان ننشیند، و با استقامت و پایمردی هر چه بیشتر به راه خود ادامه دهند؛ همان گونه که موسی (ع) و بنی اسرائیل ادامه دادند و سرانجام بر فرعونیان پیروز گشتند. همچنین هشداری است به دشمنان لجوج و سرسخت که آنها هرگز از فرعونیان قوی تر و قدرتمندتر نیستند؛ سرانجام کار آنها را ببینند و در عاقبت کار خویش بیندیشند.

 وَنَادَىٰ فِرْ‌عَوْنُ فِي قَوْمِهِ قَالَ يَا قَوْمِ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ‌ وَهَـٰذِهِ الْأَنْهَارُ‌ تَجْرِ‌ي مِن تَحْتِي أَفَلَا تُبْصِرُ‌ونَ ﴿٥١﴾

و فرعون در میان مردمش بانگ برآورد، ای قوم من! آیا حکومت مصر و این نهرها که از زیر(کاخ های) من جاری است از آن من نیست؟ آیا نمی بینید؟ (51)

منطق موسی(ع) و معجزات او و همین طور دعاهایی که آن حضرت برای رفع بلا کرد سبب شدند تا افکار توده ها نسبت به فرعون متزلزل گردد. فرعون در یک عکس العمل برای جلوگیری از نفوذ موسی (ع) دست به دامن ارزش های پستی می شود که بر آن محیط حاکم بود. بر این اساس خود را با موسی (ع) مقایسه می کند تا برتری خویش را به اثبات برساند، لذا؛ در میان قوم خود فریاد می زند که ای قوم من! آیا حکومت سرزمین پهناور مصر از آن من نیست؟ این نهرهای عظیم تحت فرمان من قرار ندارند؟ و از قصر و مزارع و باغ های من نمی گذرد؟ آیا نمی بینید؟ اما موسی چه دارد؟ یک لباس پشمینه و یک عصا! آیا شخصیت او بهتر است یا من؟                   !

 أَمْ أَنَا خَيْرٌ‌ مِّنْ هَـٰذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلَا يَكَادُ يُبِينُ ﴿٥٢﴾

بلکه من از این مردی که بی مقدار است و قادر بر بیان نیست بهترم (52)

فرعون در این گفته ی خود نام موسی(ع) را نمی برد تا او را تحقیر کرده باشد. و این که گفت او نمی تواند مقصود خود را تفهیم کند، اشاره به سابقه ی موسی (ع) در قبل از رسالتش دارد، که مردی کم حرف بوده، و یا لکنتی در زبان داشته، و فرعون خبر نداشته از این که موسی(ع) از خدا خواست تا لکنت را از زبانش بردارد، و به حکایت قرآن عرضه داشت:( واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی، گره از زبانم بگشای تا سخنم را بفهمند) و خدای تعالی هم دعایش را مستجاب نمود، و فرمود:(قد اوتیت سؤلک یا موسی، ای موسی! به درخواستت رسیدی«طه/28»)

فَلَوْلَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَ‌ةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلَائِكَةُ مُقْتَرِ‌نِينَ ﴿٥٣﴾

پس چرا بر او دستبندهای زرین افکنده نشده یا فرشتگان همراه او نیامده اند (53)

رسم مردم آن روز بود که وقتی کسی را بر خود رییس می کردند، دست بندی از طلا به دستش و گردن بندی از طلا به گردنش می انداختند، لذا؛ از این که موسی چنین زینت آلاتی همراه نداشت و به جایش لباس پشمینه داشت، اضهار تعجب می کردند و می گفتند: اگر موسی رسول می بود، و بین مردم سروری می داشت، باید از آسمان دست بندی از طلا برایش می افتاد، و ملائکه ای همراه او می آمد، و رسالت او را تصدیق می کرد، که البته این کلمه از سخنانی است که در قرآن کریم از زبان تکذیب کنندگان رسولان مکرراً آمده.

 فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ  إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ ﴿٥٤﴾

پس قوم خود را سبک مغز گردانید، در نتیجه اطاعتش کردند، مسلما آنها مردمی نافرمان بودند (54)

یعنی فرعون با این سخنان بی پایه عقول قوم خود را دزدید، و فریبشان داد، تا از وی اطاعت کنند. راه و رسم همه ی حکومت های جبار چنین است که برای ادامه ی خودکامگی، مردم را در سطح پایینی از فکر و اندیشه نگه دارند و با انواع وسایل آنها را خوار، ضعیف، بی قدر و از درون تهی می سازند، و آنها را در یک حال بی خبری از واقعیت فرو می برند، و ارزش های دروغین را جانشین ارزش های راستین  می کنند، و پیوسته آنها را از حقایق و واقعیت ها دور نگه می دارند، چرا که بیدار شدن ملت ها و آگاهی و رشد فکری آنها، بزرگ ترین دشمن حکومت های خودکامه و شیطانی است که با تمام قوا با آن مبارزه می کنند. جالب این که آیه مردمی را که تن به ذلت و خفّت می دهند و از فرعونیان اطاعت می کنند، فاسق می داند، زیرا مردم تا از اطاعت خدا خارج نشوند، خفّت فرعونیان را نمی پذیرند و تسلیم آنها نمی شوند.

 فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَ‌قْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿٥٥﴾ فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفًا وَمَثَلًا لِّلْآخِرِ‌ينَ ﴿٥٦﴾

و چون ما را به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتیم و همگی شان را غرق کردیم (55) پس آنها را پیشینیانی و عبرتی برای آیندگان قرار دادیم (56)

می فرماید: فرعونیان بعد از آن که با فسق خود ما را به خشم آوردند، از ایشان انتقام گرفتیم، و همه شان را غرق کردیم؛ البته باید این نکته را در نظر داشت که خشم در مورد خدای تعالی به معنای اراده ی مجازات است، نه به آن معنایی که در ما هست. سپس می فرماید: ما آنها را پیشگامانی در عذاب قرار دادیم، یعنی آنها قبل از دیگران داخل در آتش می شوند، و سرنوشت آنها را عبرتی برای دیگران ساختیم، تا آنها که اهل عبرت هستند از سرنوشت فرعونیان پند بگیرند.

وَلَمَّا ضُرِ‌بَ ابْنُ مَرْ‌يَمَ مَثَلًا إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ ﴿٥٧﴾

و هنگامی که پسر مریم مثل زده شد، به ناگاه قوم تو از آن سخن سر و صدا راه انداختند (57)

از اینجا تا آخر پنج آیه بعدی پیرامون جدال مردم درباره ی مثلی که به عیسی بن مریم زده شد، بحث می کند، با در نظر گرفتن این که این سوره در مکه نازل شد، منظور از مثل، آیات اول سوره ی مریم (س) است، چون تنها سوره ای که در مکه نازل شده و داستان مریم به طور مفصل در آن آمده سوره مریم بوده، که در آن داستان عده ای از انبیا (علیهم السلام) آمده است. قریش وقتی شنیدند که قرآن به داستان عیسی (ع) مثل می زند، آن را مسخره کردند.

 وَقَالُوا أَآلِهَتُنَا خَيْرٌ‌ أَمْ هُوَ  مَا ضَرَ‌بُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا ۚ بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ ﴿٥٨﴾ إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَجَعَلْنَاهُ مَثَلًا لِّبَنِي إِسْرَ‌ائِيلَ ﴿٥٩﴾

و گفتند: آیا معبودهای ما بهترند یا او؟ این (مثل) را برای تو نزدند مگر از روی ستیزه جویی، بلکه آنها مردمی ستیزه جویند (58) او جز بنده ای که موهبتش دادیم و او را برای بنی اسرائیل سرمشق و نمونه ساختیم، نیست (59)

 قریش چون از قرآن شنیدند که نام مسیح (ع) را برده، و نعمت و کرامت خداوند را در خصوص ایشان برشمرده، آن نعمت ها و کرامت ها را نادیده گرفته، مسیح را از دید مسیحیت که او را خدا و پسر خدا می پنداشتند با آلهه ی(خدایان) خود مقایسه کردند، و در ردّ دعوت رسول خدا (ص) بر توحید، گفتند: خدایان ما بهتر از مسیح است، و این مثل را از روی جدال با رسول خدا (ص) زدند، چون گویی می خواستند بگویند اوصافی که در قرآن برای مسیح آمده اصلاً قابل اعتنا نیست، و اگر مسیح قابل اعتنایی باشد، مسیح از نظر نصاری (مسیحیان ) است، که آن هم قابل مقایسه با خدایان ما نیست، و خدایان ما بهتر از او است. آیه شریفه در ادامه می فرماید: مسیح اصلاً اله (خدا) نبود که بخواهید شما او را با خدایان خود مقایسه کنید، بلکه عیسی پسر مریم تنها و تنها بنده ای بود که ما بر او انعام کردیم، نبوت به ایشان دادیم، و معجزاتی روشن بر دستش جاری ساختیم، و او را آیتی عجیب و خارق العاده قرار دادیم، تا به وسیله ی او حق را برای بنی اسرائیل بیان کرده باشیم.

 وَلَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنكُم مَّلَائِكَةً فِي الْأَرْ‌ضِ يَخْلُفُونَ ﴿٦٠﴾

و اگر می خواستیم، البته بعضی از شما را فرشتگانی در زمین قرار می دادیم، که نسل به نسل جای یکدیگر را بگیرند (60)

از نظر وثنیت (بت پرستی) محال است که یک فرد بشر دارای این همه کمالاتی که قرآن درباره ی عیسی نقل می کند بوده باشد؛ بتواند مرغ بیافریند، مرده زنده کند، و در روزهایی که طفل گهواره است با مردم حرف بزند، و خلاصه مانند ملائکه واسطه فیض در زنده کردن، میراندن، و رزق و سایر انواع تدبیر باشد، و در عین حال عبد باشد و نه معبود. آیه شریفه می فرماید: خدای تعالی می تواند انسان را تزکیه کند، و باطنش را از لوث گناهان پاک سازد، که باطنش باطن ملائکه گردد، ظاهرش ظاهر انسان باشد و با سایر انسان ها روی زمین زندگی کند، خودش از انسانی دیگر متولد شود، و انسانی دیگر از او متولد شود، ولی باطنش باطن ملائکه باشد، و آنچه از ملائکه به ظهور می رسد از او نیز سر بزند.

وَإِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلسَّاعَةِ فَلَا تَمْتَرُ‌نَّ بِهَا وَاتَّبِعُونِ  هَـٰذَا صِرَ‌اطٌ مُّسْتَقِيمٌ ﴿٦١﴾ وَلَا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ  إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿٦٢﴾

و همانا وجود او دانشی برای رستاخیز است، پس زنهار در مورد قیامت تردید نکنید و از من پیروی کنید که راه راست این است(61) و شیطان شما را از راه باز ندارد، چرا که او دشمن آشکار شماست (62)

می فرماید: عیسی(ع) وسیله ای است که می توان با آن به قیامت علم یافت، برای این که هم خودش بدون پدر خلق شده، و هم این که مرده را زنده می کند، پس برای خدا کاری ندارد که قیامت را به پا کند، و موجودات مرده را زنده کند، پس دیگر در مسأله ی معاد شک نکنید و به هیچ وجه در آن تردیدی نداشته باشید. از راه من پیروی کنید که این صراط مستقیم است و شما را به سعادت واقعی می رساند. اما به هوش باشید که شیطان می خواهد شما همواره در غفلت و بی خبری باشید، شیطان شما را از راه خدا باز ندارد، چون او دشمن آشکاری برای شماست، و سوگند یاد کرده به جز مخلَصین همه ی بندگان را گمراه سازد.

وَلَمَّا جَاءَ عِيسَىٰ بِالْبَيِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُكُم بِالْحِكْمَةِ وَلِأُبَيِّنَ لَكُم بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ  فَاتَّقُوا اللَّـهَ وَأَطِيعُونِ ﴿٦٣﴾

و هنگامی که عیسی دلایل روشن آورد گفت: همانا برای شما حکمت آورده ام و تا برخی چیزها را که در آن اختلاف می کنید برایتان بیان کنم، پس از خدا بترسید و از من اطاعت کنید (63)

هنگامی که حضرت عیسی(ع) با معجزاتی که در دست داشت آمد گفت: من برای شما حکمت آورده ام، یعنی معارفی مانند: عقاید حقّه، اخلاق فاضله و برنامه ی صحیح زندگی تا بعضی از امور را که در آن اختلاف دارید برای شما تبین و حل کنم. این که فرمود: تا بعضی اختلافات را حل کنم، برای اینست که اختلافات بین مردم دو دسته است، یک قسم آنها که سرنوشت ساز هستند و بر اعتقاد و عمل افراد اثر می گذارند، و بعضی دیگر اختلافاتی است که بر سرنوشت مردم هرگز تأثیری ندارد، و گفته ی حضرت به اختلافات قسم اوّل اشاره دارد. در آخر می فرماید: پس تقوای الهی پیشه کنید و از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید. اگر تقوا را به خدا و اطاعت را به خودش(حضرت عیسی) نسبت داد، برای این بود که بفهماند ایشان (حضرت عیسی) هیچ ادعایی جز دعوت برای پرستش خداوند ندارد.

 إِنَّ اللَّـهَ هُوَ رَ‌بِّي وَرَ‌بُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ  هَـٰذَا صِرَ‌اطٌ مُّسْتَقِيمٌ ﴿٦٤﴾ فَاخْتَلَفَ الْأَحْزَابُ مِن بَيْنِهِمْ  فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذَابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ ﴿٦٥﴾

بی تردید خداوند، همان پروردگار من و پروردگار شماست، پس او را بپرستید که راه راست همین است (64) پس گروه ها از میان خودشان اختلاف کردند. پس وای بر کسانی که ستم کردند از عذاب روزی دردناک (65)

حضرت عیسی(ع) برای آن که هرگونه ابهامی را در زمینه ی عبودیت  (پرستش) خود برطرف سازد، می فرماید: به طور قطع خدا، پروردگار من و پروردگار شماست، اکنون که چنین است پس او را پرستش کنید؛ زیرا دیگران همگی مملوک او هستند. سپس تأکید می فرماید که اینست صراط مستقیم و راه و رسم عبودیت و بندگی خدا. جالب اینست که در آیه دو بار کلمه ی «ربّ» تکرار شده تا روشن سازد که هم پروردگار من و هم پروردگار شما یکی است، لذا؛ من سزاوار عبودیت و پرستش نیستم. با این همه تأکید حضرت عیسی(ع) باز در میان امت او احزاب مختلفی ظهور کردند که درباره ی عیسی(ع) اختلاف داشتند، بعضی او را خدا پنداشتند، بعضی فرزند خدا، بعضی به ایشان کفر ورزیدند، و جمعی درباره اش غلو کردند و عده ی کمی راه میانه و اعتدال را رفتند. آیه سپس گروه هایی را که در مورد حضرت غلو کردند یا به او کافر شدند، تهدید به عذاب می کند، و می فرماید: وای بر کسانی که از راه مستقیم منحرف شدند و ستم کردند، وای بر آنها از عذاب روز دردناک.

هَلْ يَنظُرُ‌ونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُ‌ونَ ﴿٦٦﴾

آیا جز رستاخیز را چشم به راهند؟ که ناگهان به سراغشان آید درحالی که بی خبرند (66)

می فرماید: این کفار که آیات الهی را تکذیب می کنند، چه چیزی را انتظار می کشند؟ آیا جز این نیست که ناگهان قیامت به سراغ آنها بیاید در حالی که آنها سرگرم امور دنیوی خود هستند، و به کلی از آن غافل اند؟ در واقع حال کفار مانند حال کسی است که هلاکت تهدیدشان می کند، اما آنها در صدد یافتن وسیله ای برای نجات خود نیستند؛ بلکه بر عکس منتظر آمدن هلاکت هستند، چون با سرگرم شدن به امور دنیوی، غافل از سرنوشت شوم خود شدند، آیه شریفه به کنایه می فهماند که کفار ایمان به حق ندارند، تا به وسیله ی آن از عذاب الیم نجات یابند.

 الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ ﴿٦٧﴾

در آن روز دوستان بعضی دشمن بعضی دیگرند، مگر پرهیزگاران (67)

کلمه ( اخلاء ) جمع خلیل است که به معنای دوست است، و مراد به (اخلاء) مطلق کسانی است که با یکدیگر محبت می کنند، چه متقین و اهل آخرت که دوستی شان با یکدیگر به خاطر خداست، و چه اهل دنیا که دوستی هایشان به خاطر منافع مادی است. اما این که چرا همه ی دوستان به استثنای متقین دشمن یکدیگرند، این است که دوستی هایی که به خاطر منافع مادی و برای رضای غیر خداست به بدبختی و شقاوت انسان کمک می کند، بنابراین؛ این دوستی ها در آن روز از بین می رود و به دشمنی تبدیل می شود. زیرا هرکدام دیگری را مسؤول بدبختی خود می داند و می گوید: تو بودی که سبب غرور و غفلت من شدی و دنیا را در نظرم زینت دادی و از خدا جدایم ساختی، ( ای وای بر من! ای کاش فلانی را دوست نمی گرفتم، او مرا از یاد خدا گمراه کرد، با آن که کلام خدا و پیامش به من رسیده بود. «فرقان/29» ) در خبری از رسول خدا (ص) هم آمده، که چون قیامت به پا شود، پیوند ارحام قطع، و همه ی نسب ها گسیخته می گردد، و برادری ها همه باطل می شود، مگر برادری در راه خدا .

يَا عِبَادِ لَا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَلَا أَنتُمْ تَحْزَنُونَ ﴿٦٨﴾ الَّذِينَ آمَنُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا مُسْلِمِينَ ﴿٦٩﴾

ای بندگان من! امروز بر شما بیمی نیست و شما غمگین نخواهید شد (68) همان کسانی که به آیات ما ایمان آوردند و تسلیم بودند (69)

 خدای تعالی در قیامت به متقین خطاب می فرماید: ای بندگان من! امروز نه ترسی بر شماست و نه غم و اندوهی خواهید داشت، شما از هر ناملایمی ایمن هستید، چه ناملایم احتمالی، یعنی (خوف) و چه ناملایم قطعی، یعنی (حزن و اندوه ) . سپس اوصاف متقین را بیان می فرماید، که متقین همان کسانی هستند که به آیات ما ایمان آوردند، و در برابر فرمان ما و دستور ما تسلیم بودند، و به عبارتی اعتقاد و عمل را بایکدیگر توأم ساخته بودند. البته باید توجه کرد منظور از آیات، تمام آن چیزهایی است که بر وجود خدا دلالت می کند، مانند کتاب ،  پیامبر (ص)، معجزات، و چیزهای دیگر.

 ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنتُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ تُحْبَرُ‌ونَ ﴿٧٠﴾ يُطَافُ عَلَيْهِم بِصِحَافٍ مِّن ذَهَبٍ وَأَكْوَابٍ  وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْيُنُ  وَأَنتُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿٧١﴾

شما و همسرانتان شادمانه داخل بهشت شوید (70) کاسه های زرین و سبوهایی  برگرد آنها می گردانند و در آن جا هرچه دلخواه آنهاست و مایه لذت دیدگان است وجود دارد، و شما در آنجا جاودانه خواهید بود (71)

مراد به (ازواج) همان همسران مؤمن در دنیا می باشد، نه حورالعین، چون حورالعین در بهشت هستند، و خارج آن نیستند، تا با این فرمان داخل بهشت شوند. پس خدای تعالی به آنها خطاب می فرماید: هم خودتان و هم همسران مؤمنتان، وارد بهشت شوید، همگی غرق شادی و سرور باشید، آن چنان که آثار خوشحالی در صورت شما نمودار باشد. کلمه ی (تحبرون) به معنای سروری است که آثارش در وجهه ی انسان نمودار باشد. کلمه ی (صحاف) به معنای کاسه و یا کوچکتر از کاسه است، یا همان ظرف های غذا، و کلمه ی (اکواب) به معنای کوزه ایست که دسته نداشته باشد، یعنی جام های نوشیدنی. که این دو کلمه اشاره به این است که اهل بهشت هم دارای طعامند و هم دارای شراب. لذا؛ می فرماید: دایماً ظرف های غذا و جام های طلایی شرابِ طهور به وسیله ی خدمتکاران مخصوص، گرداگرد آنها گردانده می شود؛ در بهشت آنچه دل می خواهد و چشم از آن لذت می برد، موجود است و شما مؤمنان تا ابد در آن خواهید بود. و معلوم است که علم به چنین بشارتی، لذتی روحی می آورد، که با هیچ مقیاسی قابل سنجش نیست، و این کوتاه ترین عبارت برای بیان انواع نعمت های بهشتی است، که اگر تمامی خلایق جمع شوند و بخواهند انواع نعمت های بهشتی را توصیف کنند، نمی توانند وصفی پیدا کنند که در این عبارت کوتاه نباشد.  با توجه به این آیه، اگر سؤال شود که، اگر اهل بهشت تقاضای چیزهای حرام کنند خدا به آنها می دهد؟ باید پاسخ داد این سؤال بی جایی است، چون تقاضا و خواهش های انسان متناسب با روح اوست، و انسانی که روح پاک دارد هیچ وقت تقاضای محرمات و زشتی ها را نمی کند.

 وَتِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِ‌ثْتُمُوهَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿٧٢﴾

و این همان بهشتی است که به (پاداش) آنچه می کردید وارث آن شدید (72)

در اینجا سؤالی پیش می آید، و آن این که چرا آیه شریفه بهشت را در مقابل اعمال صالح شان ارث آنان قرار داده؟ جواب این سؤال این است، خدای متعال بهشت را آفرید تا تمامی بندگانش با سرمایه عمل صالح آن را به دست آورند، ولی کفار با ارتکاب شرک و معاصی، خود را از آن محروم ساختند، در نتیجه بهشت به ارث مؤمنین درآمد، پس در حقیقت مؤمنین با عمل صالح خود آن را از دیگران ارث برده اند. در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام (ص) چنین نقل شده: هریک از شما بدون استثنا دارای دو منزل است: منزلی در بهشت، و منزلی در دوزخ، اگر کسی دوزخی شود و وارد جهنم گردد اهل بهشت منزلگاه او را به ارث می برند. بعضی از مفسرین فرموده اند: تعبیر به «ارث» معمولاً جایی به کار می رود که انسان نعمتی را بی زحمت به دست آورد، و این می فهماند که آنچه خدا به مؤمنین می هد در مقایسه با اعمال شان آن قدر برتری دارد که گویی همه ی آنها را به رایگان از فضل الهی به دست آورده اند.

لَكُمْ فِيهَا فَاكِهَةٌ كَثِيرَ‌ةٌ مِّنْهَا تَأْكُلُونَ ﴿٧٣﴾

در آن جا برای شما میوه های فراوان است که از آن می خورید (73)

در این آیه ی شریفه میوه را به طعام و شرابی که در آیه قبل به آن اشاره فرموده بود اضافه فرمود، تا همه ی نعمت ها را شمرده باشد، می فرماید: برای شما در بهشت میوه های فراوانی است که از آنها تناول می کنید. عبارتِ «از آنها » می فهماند که نعمت های بهشتی تمام شدنی نیست و هر قدر هم  بخورید، بعضی از آن را خورده اید.

 إِنَّ الْمُجْرِ‌مِينَ فِي عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ﴿٧٤﴾ لَا يُفَتَّرُ‌ عَنْهُمْ وَهُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ ﴿٧٥﴾ وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَـٰكِن كَانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ ﴿٧٦﴾

همانا مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند (74) [عذاب] از آنها کاسته نمی شود، و آنها در آنجا نا امیدند(75) و ما بر آنها ستم نکرده ایم بلکه خودشان ستمکار بودند (76)

آیه شریفه، سرنوشت مجرمان و کافران را در قیامت تشریح می کند، و می فرماید: مجرمان در عذاب دوزخ جاودانه خواهند ماند، امّا دایمی بودن عذاب به معنای تخفیف تدریجی آن نیست؛ بلکه هرگز عذاب شان از حیث زمان و شدت، تخفیف نمی یابد و هیچ راه نجاتی برای آنان نیست، و از رحمت خدا و نجات یافتن و تخفیف عذاب مأیوس هستند.  اگر خدا این عذاب دردناک را به ایشان می دهد، به خاطر رفتار خود آنهاست، تنها جزای اعمال شان را به ایشان داد، پس این خودشان بودند که به خود ستم کردند، و نفس شان را با اعمال زشت به شقاوت و هلاکت انداختند. بنابراین؛ از نظر قرآن سرچشمه ی اصلی سعادت و شقاوت انسان، اعمال و رفتار خود اوست.

 وَنَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَ‌بُّكَ  قَالَ إِنَّكُم مَّاكِثُونَ ﴿٧٧﴾ لَقَدْ جِئْنَاكُم بِالْحَقِّ وَلَـٰكِنَّ أَكْثَرَ‌كُمْ لِلْحَقِّ كَارِ‌هُونَ ﴿٧٨﴾ أَمْ أَبْرَ‌مُوا أَمْرً‌ا فَإِنَّا مُبْرِ‌مُونَ ﴿٧٩﴾

و فریاد برآوردند:  ای مالک! پروردگارت می بایست جان ما را بستاند. او گوید: شما ماندگارید (77)  همانا حقیقت را برایتان آوردیم، لیکن بیشتر شما حقیقت را خوش نداشتید (78) بلکه در کار اصرار ورزیدند، ما هم اصرار می ورزیم (79)

مجرمین چون محجوب از خدا هستند، یعنی نمی توانند با خدا تکلم کنند و چیزی را از او درخواست کنند، لذا؛ با فریاد از مالک (سرای دار) دوزخ درخواست می کنند که از پروردگارت بخواه که مرگ ما را برساند و به کلی نیست شویم، تا از این عذاب آسوده گردیم؛ امّا چه سود که مالک دوزخ به ایشان می گوید: نه، شما در همین زندگی شقاوت بار و در این عذاب دردناک خواهید ماند. آنها همان طور که در دنیا مرگ را نابودی می دانستند، در آخرت نیز مرگ را به معنای نابودی درخواست می کنند، در حالی که بعد از چشیدن مرگ در دنیا برای آنها معلوم شد که مرگ نابودی نیست، و این به خاطر آنست که در آخرت ملکات دنیوی دوزخیان ظهور می کند، و از پرده برون می افتد. مالک دوزخ ادامه می دهد: ما در دنیا برایتان حق را آوردیم، امّا شما از حق کراهت داشتید و در برابر آن تسلیم نشدید. یعنی خدای تعالی فطرت شما را بر اساس حق بنا نهاده و این فطرت، شما را به پیروی از حق می خواند، امّا شما با انجام پی در پی گناهان سبب می شوید که طبع شما از حق کراهت پیدا می کند، و اگر غیر این بود، و افرادی به حسب طبع خدا دادی شان متنفر از حق می بودند، دیگر مکلّف کردن آنها به پذیرفتن حق، غیر معقول بود. پس معلوم می شود که ملاک سعادت بشر تنها در پذیرفتن حق است، و ملاک شقاوت در ردّ حق می باشد. نمونه بیزاری آنها از حق این بود، می فرماید: آنها نقشه ای را که علیه تو کشیدند محکم کردند، پس ما هم نقشه ی خود را علیه ایشان محکم خواهیم کرد. آنها توطئه چیدند تا نور توحید را خاموش کنند، و پیامبر خدا را به قتل برسانند، امّا اراده ی خدا بر شکست آنها و کیفر سخت در دنیا و آخرت شان تعلق گرفته بود.

أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّ‌هُمْ وَنَجْوَاهُم  بَلَىٰ وَرُ‌سُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ ﴿٨٠﴾

آیا می پندارند که ما راز ایشان و نجوایشان را نمی شنویم؟ چرا و رسولان ما نزد آنها می نویسند (80)

می فرماید: چنین نیست که آنها می پندارند، چون ما هم اسراری را که در دل های خود پنهان می کنند، و هم سخنان بیخ گوشی آنها را می شنویم، و هم فرستادگان ما که موکل بر ایشانند نزد آنها حاضرند، تا اعمال شان را بنویسند و حفظ کنند. با این وجود چگونه آنها به فکر نقشه کشیدن و توطئه می افتند؟ چون وقتی خداوند از اسرار آنها آگاه باشد، خواهد توانست مکر و حیله ی آنها را بی اثر سازد و بلکه بر علیه شان حیله کند.

 قُلْ إِن كَانَ لِلرَّ‌حْمَـٰنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِينَ ﴿٨١﴾

بگو: اگر خدای رحمان را فرزندی باشد، خود من نخستین پرستندگانم (81)

خدای تعالی به پیامبرش می فرماید: به این مشرکین بگو اگر خدای رحمان فرزندی می داشت خود من اولین کسی بودم که او را می پرستیدم و حق نبوتش را ادا می کردم، چون اگر چنین فرزندی وجود می داشت هم سنخ پدرش بود و عبادتش واجب بود، ولی من می دانم که چنین فرزندی وجود ندارد، و به این جهت کسی را به عنوان فرزند خدا نمی پرستم، نه این که برای خدا فرزندی باشد، و من به خاطر دشمنی و خورده حساب او را عبادت نکنم. این آیه بیانگر روش جالبی است که در برابر افراد لجوج به کار می رود؛ مثل این که به شخصی که از روی اشتباه می گوید فلان کس از همه عالم تر است- در حالی که هیچ علم و دانشی ندارد- می گوییم: « اگر او عالم تر باشد،  اولین کسی که از وی پیروی می کند، ما هستیم » تا به این وسیله او در اندیشه فرو رود و به فکر یافتن دلیلی برای مدعای خویش بیفتد و بعد که حقیقت روشن شد، از خواب غفلت بیدار شود.

سُبْحَانَ رَ‌بِّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ رَ‌بِّ الْعَرْ‌شِ عَمَّا يَصِفُونَ ﴿٨٢﴾

منزه است پروردگار آسمان ها و زمین، صاحب عرش، از آنچه وصف می کنند (82)

باید توجه داشت « رب العرش » به این معناست که خدای تعالی،  پروردگار و مدبّر  ( نظم دهنده ی ) تمام مخلوقات و مجموعه ی هستی است. پس آیا کسی که هم خالق و هم مدبّر همه ی هستی است می تواند فرزندی داشته باشد؟ فرزند برای کسی است که می میرد و نسلش از طریقه ی فرزند ادامه می یابد، و فرزند برای کسی لازم است که به خاطر ناتوانی و تنهایی نیاز به کمک و انس داشته باشد، و سرانجام کسی فرزند دارد که مرکب باشد. آیا پروردگار همه ی هستی این چنین است؟

فَذَرْ‌هُمْ يَخُوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتَّىٰ يُلَاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ ﴿٨٣﴾

پس آنها را رها کن تا به باطل مشغول باشند و بازی کنند، تا آن روزی را که  بدان وعده داده می شوند دیدار کنند (83)

خدای تعالی به پیامبر گرامی اسلام می فرماید: آنها را رها کن تا در اباطیل خود فرو روند و در دنیای خود به بازی سرگرم باشند، تا از آینده ای که در انتظار آنهاست غافل باشند، تا ناگهان آن روزی را که از عذابش آنها را می ترسانیدی، یعنی روز قیامت را ببینند.

 وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَـٰهٌ وَفِي الْأَرْ‌ضِ إِلَـٰهٌ  وَهُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ ﴿٨٤﴾

و اوست که در آسمان ها معبود و در زمین معبود است، و هموست که حکیم داناست (84)

می فرماید: او کسی است که در آسمان ها و زمین مستحق عبادت است، یعنی این که در همه ی آسمان ها و زمین جز او إله و معبودی نیست ، زیرا؛ معبود واقعی کسی است که ربّ، مدیر، مدبّر و عالم است، نه فرشتگان،  نه حضرت مسیح، و نه بت ها هیچ کدام شایسته پرستش و عبودیت نیستند؛ چرا که مقام ربوبیّت ندارند، آنها به نوبه ی خود مخلوق و روزی خوار خوان اویند، آنها نیز او را پرستش می کنند. بنابراین؛ تمام کارهایش روی حساب و حکمت است، و از همه چیز آگاه و با خبر، و به این ترتیب اعمال بندگان را به خوبی می داند و بر طبق حکمتش آنها را پاداش و کیفر می دهد.

 وَتَبَارَ‌كَ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَعِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَإِلَيْهِ تُرْ‌جَعُونَ ﴿٨٥﴾

و پر خیر و پاینده است کسی که فرمانروایی آسمان ها و زمین و آنچه میان آنهاست از آن اوست، و علم قیامت نزد اوست و به سوی او بازگردانده می شوید (85)

در واقع آیه برای آن که بفهماند خدا تنها کسی است که پرورش دهنده و ربّ همه ی موجودات است، سه صفت برای او ذکر می کند که هرکدام به تنهایی اثبات می کند خدا یگانه ربّ عالم هستی است. 1) چون او مالک تمام هستی است، پس فقط او می تواند ملک خود را تدبیر (مدیریت) کند. 2) چون علم به قیامت منحصر به اوست و تنها او می داند که منتها إلیه حرکت مخلوقات چه منزلی است، پس خدای تعالی یگانه ربّ موجودات است. 3) و سرانجام چون همه به سوی خدا بازگشت می کنند تا به حساب و جزای آنها رسیدگی شود، معلوم است که تدبیر عالم به دست اوست، و کسی که تدبیر و رجوع عالم به سوی اوست، ربوبیّت هم از آن اوست. پس اگر خیر و برکتی می خواهید تنها از او بخواهید، نه از خدایان دروغین.

وَلَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ ﴿٨٦﴾

و کسانی را که به جای او می خوانند اختیار شفاعت ندارند، مگر کسانی که از روی علم، به حق گواهی داده باشند (86)

می فرماید: کسانی که به جای خدا چیزهای دیگر را می پرستند، باید بدانند غیر از خدا هیچ معبودی مالک شفاعت نیست، نه ملائکه، نه جنّ، و نه بشر، و نه هیچ معبود دیگری، شفاعت تنها به اذن پروردگار است، و او هم تنها به کسانی اجازه شفاعت می دهد که شهادت به حق می دهند و اعتراف به توحید و یگانگی خدا دارند، و نیز حقیقت حال و حقیقت اعمال کسی را که می خواهد شفاعتش کند واقف باشد. همچنان که می فرماید: ( سخن نمی گویند مگر کسی که خدای رحمان اجازه اش داده باشد، و سخن صواب بگوید. « نبأ/38»)، پس این شفیعان جز اهل توحید را نمی توانند شفاعت کنند، همچنان که قرآن کریم می فرماید: ( لا یشفعون الا لمن ارتضی، جز برای کسی که خدا رضایت دهد شفاعت نمی کنند. « انبیا/28» ). و از این آیه شریفه معلوم می شود که شفاعتی درکار است.

 وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّـهُ  فَأَنَّىٰ يُؤْفَكُونَ ﴿٨٧﴾

و اگر از آنها بپرسی چه کسی آنها را آفرید؟ مسلما خواهند گفت: خدا. پس چگونه منحرف می شوند؟ (87)

چون مشرکین اعتراف دارند به این که جز ذات الله تعالی هیچ خالقی نیست، و از سوی دیگر،  خلقت از تدبیر جدا نیست، یعنی این که تدبیر عبارت است از نظم خلقت، پس باید اعتراف کنند که معبود تنها کسی است که خلقت به دست اوست، و او خدای سبحان است. امّا مشرکین معتقدند که خداوند وقتی عالم را خلق کرد، آن را رها کرد و تدبیر آن را به دیگران سپرد، لذا؛  خداوند از آنها می پرسد: چگونه از عبادت خدا به سوی شرک رو کرده اید؟ چرا اعتراف نمی کنید که معبود واقعی اوست؟

 وَقِيلِهِ يَا رَ‌بِّ إِنَّ هَـٰؤُلَاءِ قَوْمٌ لَّا يُؤْمِنُونَ ﴿٨٨﴾

و گفته ی پیامبر: ای پرورگار من! این ها گروهی هستند که ایمان نمی آورند (88)

آیه از شکایت پیامبر(ص) در پیشگاه خدا از این قوم لجوج و بی منطق سخن می گوید، حضرت عرض می کند: پروردگارا! اینها مردمی هستند که نه تشویق،  نه تهدید، نه استدلال، و نه هیچ چیز دیگر برای بیدار ساختن آنها مؤثر نیفتاد، خودت می دانی و آنها.

فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَقُلْ سَلَامٌ  فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿٨٩﴾

پس از آنها صرف نظر کن و بگو: به سلامت! پس زودا که بدانند (89)

در این آیه به پیامبر(ص) دستور می دهد از آنان اعراض کند، روی بگرداند، و آن جناب را از ایمان آوردن مشرکین مأیوس می کند، و معنای جمله ی (قل سلام) این است که با ایشان خداحافظی و وداع کن، وداع کسی که می خواهد برای همیشه ترک شان کند، و از ترک شان هیچ باکی نداشته باش، امّا این به آن معنا نیست که خدا با ایشان کاری ندارد، چون بلافاصله می فرماید: به زودی خواهند دانست که چه عذابی در انتظار آنهاست. باید توجه کرد کلمه ی( سلام ) در اینجا نشانه ی بی اعتنایی توأم با بزرگواری است، نه ناشی از ضعف و ناتوانی؛ سلامی که دلیل عدم مقابله به مثل در برابر جاهلان و سبک مغزان است؛ سلام وداع و جدایی با سخنان بی رویه ی آنها، نه سلام تحیّت که نشانه ی محبت و پیوند و دوستی است؛ خلاصه، سلامی که نشانه ی حلم و بردباری و بزرگواری است.