بسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيْمِ 

به نام خداوندی که رحمت عامش شامل همه و رحمت خاصش از آن مؤمنين است. 

إِذَا جَاءَکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللهِ وَ اللهُ يَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِيْنَ لَکَاذِبُونَ(١) 

هنگامی که منافقان نزد تو می آيند، می گويند ما شهادت می دهيم که تو حتما رسول خدايی، و خدا می داند که تو قطعا رسول او هستی، اما خداوند شهادت می دهد که منافقان دروغگو هستند (١) 

در واقع مهمترين نشانه ی منافق اين است که ظاهر و باطنش دوگانه است، موکدا اظهار ايمان می کند در حالی که در دلش مطلقا از ايمان خبری نيست.اين جا بايد به نکته ای توجه شود و آن اين است که صدق و کذب دوگونه است:اول کذب و صدق خبری،  گوينده چيزی را می گويد که اگر  با خارج مطابقت نداشته باشد، کذب است و اما اگر مطابقت داشته باشد، صدق است .دوم کذب و صدق مُخبری، گوينده چيزی را می گويد که با خارج مطابقت دارد اما خودش به آن اعتقاد ندارد، در اين صورت کذب است و يا اعتقاد دارد، که اين صدق است. و کذب منافقين از نوع دوم است يعنی به واقعيت نبوت پيامبر(ص) خبر می دهند اما به آن اعتقادی ندارند. خدا در آيه برای اين که قرينه ای روشن بر کاذب بودن منافقين بدهد می فرمايد که ما گواهی می دهيم که حتما تو رسول خدايی و منافقين دروغگو هستند هرچند که گفتار آنها در مورد رسالت آن جناب (ص) صادق و درست است.

إِتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ(٢) 

سوگندهای خود را سپری گرفته اند، و از راه خدا بازداشته اند، به راستی آنها بد عمل می کنند(٢) 

يعنی منافقين با سوگندهای دروغين، خود را حفظ می کنند و چهره ی واقعي شان را پنهان می دارند در حالی که از راه خدا اعراض نموده و با انواع حيله ها و مقدس مأبی ها امور را وارونه و فاسد می سازند و عواطف مردم را به خود جلب می سازند و به اين وسيله مردم را از دين خدا برمی گردانند. در انتها اعمال منافقين را که به طور مستمر انجام می يابد تقبيح می نمايد.

ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَفْقَهُونَ(٣) 

اين بدان سبب است که آنها ايمان آوردند، سپس کافر شدند در نتیجه بر دلهایشان مُهر زده شد، از اين رو آنها نمی فهمند (٣) 

منظور از اين که فرمود ايمان آوردند همان شهادت زبانی به يگانگی خدا و رسالت رسول خدا(ص) است، که سپس در باطن دل از ايمان به خدا کافر شدند، البته بعيد هم نيست که در بين منافقین کسانی بوده باشند که ايمان اوليه شان حقيقی و جدی بوده، ولی بعد از اين  برگشته باشند، و اين ارتداد خود را از مؤمنين پنهان نموده، در باطن به منافقین پيوسته باشند. و آيه می تواند ناظر به هر دو باشد. نتيجه چنين رفتاری اين شد که خدا بر دل آنها مُهر زد تا حقیقت را درک نکنند. همين که دل به حالتی درآيد که ديگر پذيرای حق نباشد و از آن پيروی نکند قهرا تابع هوای نفس می‌شود که اين به معنای مُهر خوردن بر دل است که مجازات خدا در مقابل اعمال زشتشان می باشد در اين صورت نه می فهمند و نه می شنوند و نه علم پيدا می کنند(توبه/٨٧، اعراف/١٠٠، توبه/٩٣) 

وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ وَ إِن يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَولِهِمْ کَأَنَّهْمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ(٤) 

هنگامی که آنها را ببينی ظاهرشان تو را به شگفت می آورد و اگر سخن بگويند به سخنان شان گوش فرا می دهی. گويی آنها چوبهای خشکی هستند که بر ديوار تکيه داده شده اند [ريشه ندارند] هر فريادی را بر زيان خويش می پندارند، آنها دشمنند، از ايشان برحذر باش، خدا آنها را بکشد چگونه از حق منحرف می شوند؟(۴) 

يعنی منافقین، ظاهری فريبنده و آراسته دارند به طوری که هرکس با آنها برخورد کند از ظاهر آنها خوشش می آيد و از سخنان فصيح و شمرده آنها لذت می برد و دوست می دارد به آن گوش بدهد. سپس در مذمت منافقین می فرمايد به خاطر نداشتن باطنی مطابق ظاهر، در مثل مانند چوبی هستند که به چيزی تکيه داشته باشد و اشباحی بدون روحند، همان طور که آن چوب نه خيری دارد، و نه فايده ای، اينها هم همين طور هستند چون فهم ندارند. و چون منافقین در باطن خود کفر پنهان دارند، و آن را از مؤمنين پوشيده نگه می دارند، عمری را با ترس و دلهره و وحشت به سر می برند که مبادا مردم به باطنشان پی ببرند، از اين رو هر فريادی که می شنوند خيال می کنندعليه ايشان است. سپس هشدار می دهد که ايشان در دشمنی با شما مسلمانان به حد کاملند، برای اين که بدترین دشمن انسان آن کسی است که واقعا دشمن باشد، و آدمی او را دوست خود بپندار. و سرانجام آنان را نفرین و تحقیر می کند که خدا آنها را بکشد و در نهايت تعجب شنونده را برمی انگيزد که چگونه از حق روی برمی گردانند و تحمل اين همه خفت و ترس و سوء ظن را می کنند. 

وَ إِذَا قِيْلَ لَهُمْ تَعَالَوا يَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوا رُءُوسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ(۵) 

و چون به آنها گفته شود بيايید تا رسول خدا (ص) برای شما آمرزش بخواهد سرهای خود را برمی گردانند، و می بينی که آنها متکبرانه روی برمی تابند(۵) 

وقتی فسق و خيانت آنها برملا می شود و به آنان پيشنهاد می‌شود که بيايید تا پيامبر برای شما طلب آمرزش کند سرپيچی می‌کنند و به اين ترتیب خوی تکبر و غرور مانع می‌شود تا بتوانند از فرصتهای توبه بهره برداری کنند چون قلبا تمايلی به استغفار ندارند. 

سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ إِنَّ اللهَ لَا يَهْدِی الْقَومَ الْفَاسِقِينَ(۶) 

برای آنها يکسان است، چه برايشان آمرزش بخواهی يا برايشان آمرزش نخواهی، خدا هرگز آنها را نمی آمرزد، مسلما خدا مردم فاسق را هدایت نمی کند.(۶) 

يعنی چون زمینه ی آمرزش در آنها نيست و برایشان فرق نمی کند که برای آنها استغفار کنی يا نکنی پس خدا آنها را نمی آمرزد، و علتش اين است که آمرزش، خود نوعی هدایت به سوی سعادت و بهشت است، و منافقین فاسقند، و از طریق عبودیت خارج شده‌اند، چون در نهان خود کفر پنهان کرده‌اند، و خدا بر دلهایشان مُهر زده، و سنت خدا بر اين است که مردم فاسق را هرگز هدایت نمی کند. 

هُمُ الَّذِيْنَ يَقُولُونَ لَا تُنْفِقُوا عَلَی مَن عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتَّی يَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِيْنَ  لَا يَفْقَهُونَ(٧) 

آنها همان کسانی هستند که می گويند :به کسانی که نزد رسول خدايند انفاق نکنيد تا پراکنده شوند در حالی که گنجهای آسمان ها و زمین از آن خداست ولی منافقان درنمی يابند(٧) 

از کارهای زشت منافقین يکی اين بود که می گفتند مال خودتان را به مؤمنين فقيری که دور پيامبر (ص) را گرفتند تا ياريش کنند و اهدافش را به کرسی بنشانند، انفاق نکنيد زيرا وقتی شما کمک نکرديد آنها از اطرافش متفرق شده و ديگر نمی توانند بر ما حکومت کنند اما اين بدبختها نمی دانند که خدا برای پيش برد دين خود احتياجی به اين کمکها ندارد زيرا تمامی خزانه های آسمان و زمین را مالک است و از آن هر چه بخواهد به هر فردی انفاق می کند و می تواند مؤمنين فقير را غنی سازد اما او دوست دارد مؤمنين را بافقر امتحان کندتا پاداشی کريم به آنها عنايت کند اما منافقان اين حکمت را نفهميده و همين طور نمی فهمند که خود مالک هيچ چيزی نيستند و هرچه دارند از آن خداوند است. 

يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَی الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِيْنَ لَا يَعْلَمُونَ(٨) 

آنها می گويند :اگر به مدينه برگرديم، قطعا عزيزتر، ذلیل تر را از آن جا بيرون خواهد کرد، در حالی که عزت از آن خدا و رسول و مؤمنان است، ولی منافقان نمی دانند(٨) 

اين آيات درباره عبدالله بن أبی منافق و همفکرانش نازل شده، اين شخص از گروه انصار بود که همراه با پيامبر برای جنگ به خارج مدينه رفته بودند. منظورش از آن کس که عزیزتر است، خودش بود، و ذلیل تر، رسول خدا (ص) بود. که می خواست با اين سخن خود، رسول خدا را تهدید کند به اين که بعد از مراجعت به مدينه آن جناب را از آن جا خارج خواهدکرد. در حالی که نمی دانند، عزت تنها خاص خدا و رسولش و مؤمنين است و در نتيجه برای باقی مانده ی افراد چيزی به جزذلت باقی نمی ماند اما منافقین اين را نمی دانند. به اين ترتیب هم برای منافقین ذلت را اثبات می کند و هم جهل و نادانی را. اما چرا منافقین خطرناکتر از کفارند؟ چون در درون جامعه ی مسلمانان زندگی می‌کنند و از تمام اسرار باخبرند و چون در هر لباسی هستند پس شناخت آنها مشکل است بنابراین درگيری مستقيم با آنها سخت است به علاوه با مؤمنين پيوندهای سببی و نسبی دارند که همين مبارزه با آنها را پيچيده تر می کند و سرانجام اين که ضربتشان غافلگیرانه و پنهانی است. 

يَا أَيُّهَا الَّذِيْنَ آمَنُوا لَا تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ  وَ لَا أَولَادُکُمْ عَن ذِکْرِ اللهِ وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ(٩) 

ای کسانی که ايمان آورده ايد! مبادا اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل سازد! هرکس چنين کند، پس آنها همان زيان کارانند(٩) 

يکی از عوامل مهم نفاق، حب دنیا و علاقه مفرط به مال و فرزند است. اگرچه اولاد و اموال از نعمت های الهی هستند اما اگر مانع انسان شود و او را از ياد خدا غافل سازد، بزرگترین بلا محسوب می گردند. جالب اين است که فرمود :مال و اولاد شما را از يادخدا غافل نکند، و نفرمود :شما سرگرم مال و اولاد نشويد، تا بفهماند طبع مال و اولاد اين است که انسان را از ياد خدا غافل سازد مگر آن که مؤمنين به آنها علاقه ی افراطی پيدا نکنند. در غير اين صورت مؤمنين نيز مانند سايرين شده و از زيانکاران خواهند شد و چيزی از اصل سرمایه‌ آنها برايشان باقی نمی ماند. 

وَ أَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاکُمْ مِّن قَبْلِ أَنْ يَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِی إِلَی أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُن مِّن الصَّالِحِينَ(١٠) 

و از آن چه روزيتان کرده ايم انفاق کنید پيش از آن که مرگ يکی از شما فرا رسد، پس بگويد:پروردگارا! چرا مرگ مرا مدت کمی به تأخیر نيانداختی تا صدقه دهم و از شايستگان باشم(١٠)

اگر فرمود :از آن چه روزيتان داديم، برای اين است که بفهماند آن چه را انفاق می کنيد مال خودتان نيست بلکه عطيه ای الهی است و منتی است از جانب خدا که به شما تفضل کرده است. وقتی که انسان در آستانه ی مرگ قرار می گيرد و چشم برزخی اش باز می‌شود و پرده های غفلت کنار می رود تقاضای بازگشت می کند آن هم به اندازه ای که بتواند مال خود را در راه خدا انفاق کند تا جبران گذشته را بکند اما برای همين مدت مختصر نيز دست ردّ به سينه ی او زده می‌شود. از آيه به خوبی می توان به تأثير عميق انفاق در صالح شدن انسان پی برد. باید توجه کرد انفاق يا واجب است مانند زکات و کفارات و يا مستحبی است، که اين آيه همه ی موارد را دربرمی گيرد. 

وَلَن يُؤَخِّرَ اللهُ نَفْسًا إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا وَ اللهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (١١) 

و خدا هرگز کسی را وقتی اجلش فرا رسيد به تأخیر نمی اندازد، و خدا بدان چه می کنید آگاه است (١١) 

در واقع آيه آرزوکنندگان را مأيوس می کند که اگر أجل فردی فرا برسد و نشانه های مرگش بيايد ديگر لحظه ای تأخیر نمی افتد و در آخر می فرمايد که از خدا غافل نشويد و انفاق کنيد چون خدا به اعمال شما داناست و طبق اعمال شما جزا می دهد.

                                   ************************************

پروردگارا! ما را از کسانی قرار ده که به هنگام وداع با دنیا در آتش حسرت نمی سوزند و تقاضای بازگشت نمی کنند. 

بارالها! خزائن آسمان ها و زمین از آن توست، و عزت مخصوص تو و اولياء توست. ما را به برکت ايمان، عزیزدار، و از خزائن بی پايانت نصيبی مرحمت کن. 

آمين يا رب العالمین.